تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ويژگيهاى معلم خوب (فارسى) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
اتّفاقاً عموى منصور دوانقى خليفه ى وقت - سر به شورش برداشت ولى شكست خورد . منصور قصد مجازات عموى خود را داشت امّا نزديكانش از او خواستند كه عموى خود را امان دهد ، منصور قبول كرد و گفت : امان نامه اى بنويسيد و بياوريد تا امضاء كنم . اطرافيان نزد ابن مقفّع رفتند و او نيز از روى غرورى كه ذكر شد ، امان نامه را به صورت بدى نوشت . او نوشت : منصور با خود عهد كرد كه عمويش را ببخشد و اگر نبخشيد از حكومت عزل و اموالش مصادره شود . امان نامه را پيش منصور آوردند و او از متن نامه عصبانى شد امّا چيزى نگفت و به حاكم بصره دستور داد ابن مقفّع را گوشمالى دهد و از اسب غرور پايين آورد . اينك زمان مناسب براى انتقام را حاكم بصره يافته بود ، پس به دستور وى ابن مقفّع فرا خوانده شد . لحظه اى كه ابن مقفّع برابر حاكم قرار گرفت صحنه ى عجيبى بود ، حكم منصور در دست حاكم بصره و تنورى پر از آتش ، آماده . در ابتدا ابن مقفّع سعى كرد شماتت هاى گذشته را تكرار نمايد و موقعى كه آن را بى فايده ديد به التماس پرداخت ، ليكن آن هم سودى برايش نداشت . حاكم بصره ابتدا دست و پاى او را بريد و در تنور انداخت و بدنبال آن خود ابن مقفّع را هم به تنور سرازير نمود و در آن را بست ، و بدين ترتيب خون ابن مقفّع به علّت زبان پرخاشگر ريخته شد و غرور علمى ، او را به كشتن داد . من بارها به معلّمها گفته ام ، با بچّه هاى خود و با شاگردانتان با مهربانى