مى خوست كه نماز شبم را ايستاده بخوانم ، اما هر چه كردم ديدم زانوانم ياراى ايستادن ندارد . البته اين جمله را در شب عاشورا نيز زينب سلام الله عليها نقل مى كنند . اما در اينجا ناقل امام سجاد عليه السلام و در آنجا فضه خادمه است . فضه خادمه مى گويد : شام عاشورا زينب مظلومه با ام كلثوم در بيابان به راه افتاده و كودكان را يكى پس از ديگرى جمع كردند . سپس پيغامى به عمر سعد داد كه اين بچه ها از بين مى روند . تو مى خواستى حسين را بكشى كه كشتى ، حال مقدارى آب براى اين كودكان بده .
بدين ترتيب يك مشك آب آوردند كه زينب آن را ميان كودكان تقسيم نمود و در اينجا سكينه شيرين زبان روضه اى جانگداز براى زينب خواند . وقتى آب را به سكينه دادند نخورد و گفت : عمه جان اجازه بده به گودال قتلگاه بروم . زينب عليهاسلام پرسيد : براى چه ؟ سكينه گفت : مى خواهم اين آب را بر حلقوم بريده بابا بريزم ، چرا كه صداى العطش العطش او را شنيده ام .
فضه خادمه مى گويد : وقتى دل زينب براى بچه ها آرام شد و به آنها آب داد ، نشست و نماز شب را بجا آورد . آرى اكنون هنگام راز و نياز با خداست .
« تَتَجافيجُنُوبُهُم عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً » ( سجده / )
اما وقتى نمازشان تمام شد ، فضه پرسيد بى بى جان . زينب ، نديده بودم كه نماز شبتان را نشسته بخوانيد و زينب جواب داد دلم مى خواست نماز شبم را ايستاده بخوانم ، اما هر چه كردم ، زانوانم تاب ايستادن نداشت . لذا آن شب زينب نماز شب را روى خاكها خوانده و بچه ها را نيز بر روى خاكها خواباند .
بسوى حق (فارسى) — صفحة 182
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص١٨٢