قضّيه اين است كه حضرت خضر يك بچّه را كشت . حضرت موسى به او اعتراض كرد كه چرا بچّه مردم را بىخود كشتى ؟ حضرت خضر جواب داد . اما آن بچّه را براى اين خاطر كُشتم كه اين بچّه بزرگ مىشد ، بر پدر و مادرش سلطه پيدا مىكند . خودش كه كافر بود هيچ ، پدر و مادرش را هم كافر مىكرد . اين بچّه را كشتم و خداوند به جاى آن يك بچّه صالحى به اين پدر و مادر عنايت مىكند . در روايات مىخوانيم خداوند به جاى اين بچّه ، دخترى به آنها داد كه از نسل اين دختر هفتاد پيغمبر از پيغمبران بنىاسرائيل به دنيا آمدند « 1 » .
ثعلبه يكى از اصحاب پيغمبر اكرم ( ص ) بود . آدم بدى نبود . اما عاقبت به خير نشد . يك روز آمد خدمت پيغمبر اكرم ( ص ) گفت : يا رسول الله ! من دلم يك گوسفند مىخواهد . حضرت با صراحت فرمودند كه صلاحت نيست ، برو دنبال عبادت . اما او اصرار كرد و توجّهى به سفارش آن حضرت نكرد . پيغمبر اكرم ( ص ) يك گوسفند به ثعلبه دادند . خداوند بزرگ بركت داد . يكى شد دو تا دو تا شد چهار تا ، بعد از چند سال به اندازه يك گلّه شد . در ضمن اينكه گوسفندانش زياد مىشد ، كمكم نماز جماعت را ترك مىكرد . گاهى مىآمد گاهى نمىآمد . ( مثل مردمى كه به
دنيا مشغولند و به مسجد كم مىرسند . ) حضرت گاهى تذكّر مىدادند كه اى ثعلبه مثل اينكه دنيا تو را گرفته است .
هامش
( 1 ) . وسائل الشيعه ، جلد 15 ، صفحه ى 102 .