است . و انصافاً اين سورهى يوسف يك دنيا اخلاق است و اگر كسى آنرا بخواند و عمل كند يك انسان بهتمام معنى كاملى مىشود . نكات عجيبى در اين سوره است از جمله بحث ما . قرآن شريف مىفرمايد زليخا خيلى يوسف را اذيت كرد بالاخره او را به زندان انداخت چندين سال هم در زندان بود تا اينكه بنا شد آزاد شود ولى بيرون نيامد گفت برو به پادشاه بگو :
« ما بال النسوه اللاتى قطعن ايديهن » .
« 1 » چه شد كه زنها دستهايشان را بهخاطر من بريدند ؟ اين زليخا چرا اينقدر به من اذيت كرد و به من عشق ورزيد ؟ بعد شورائى تشكيل دادند زنها را خواستند و به بىگناهى يوسف ( ع ) اعتراف كردند و زليخا گفت :
« الان حسحص الحق انا راودته عين نفسه وانه لمن الصادقين »
« 2 » گفت اين يوسف بىگناه است منم كه زن بدى بودم ؛ بىعفتى كردم و اين يوسف راستمىگويد . يوسف بيرون آمد و اولين جملهى او اين بود كه :
هامش
( 1 ) 1 . سورهء يوسف آيه 50 ترجمه : چه شد كه زنان مصرى همه دست خود بريدند ؟
( 2 ) 2 . سورهء يوسف آيه 51 ترجمه : ( زليخا زن عزيز مصر اظهار كرد كه ) الان حقيقت آشكار شد ( و من به گناه خود اعتراف مىكنم ) . من به خواهش نفس خود با يوسف عزم مراوده داشتم و ا و ( كه دعوى عفت و بىگناهى مىكند ) البته از راستگويان است .