بصره شد . دختر بچه اى را درحال گريه ديد . انسان مگر مىتواند ببيند دختر بچه اى گريه مىكند و بى تفاوت باشد ؟ نتوانست تحمل كند . به دختر بچه تلطف كرد كه عزيزم چه شده است ؟
گفت اين مرد پولم را گرفته و نمى دهد . آمد در مقابل اين كافر سلام كرد وگفت : اين دختر بچه معلوم است كه راست مى گويد ، اگر راست هم نگويد تو بايد تلطف داشته باشى . پس پولش را بده تا برود .
اين مرد مشغول كسبش بود . پرخاشگر بود و به مالك اشتر جسارت كرد . مالك اشتر جمله اش را تكرار كرد . او باز نديده گرفت . جمله اى از امير المومنين ( ع ) نقل كرد و او باز نديده گرفت و از سر كسبش آمد توى كوچه و به سينه مالك اشتر ضربه اى زد و گفت بگذار كسبم را بكنم . يكوقت مالك اشتر را شناخت ، به دست و پاى او افتاد .
مالك اشتر فرمودند اين دختر بچه را راضى كن ، من از تو راضيم . آنچه دل را متلاطم كرده ، آه اين دختر بچه بود .
مجدداً از او نقل مى كنند كه از كوچه اى رد مى شد . فردى سر كوچه نشسته بود ، خواست كارى كند كه رفقايش بخندند . مقدارى گل درست كرده بود ، به عباى مالك اشتر زد . مالك اصلًا به او نگاه نكرد و به مسجد رفت . بعد او فهميد كه اين مالك اشتر بوده است . مغازه اش را بست و به دنبالش روان شد تا از او عذر خواهى كند . ديد ايشان در حال نماز خواندن است . نمازش تمام شد ، آن مرد آمد كه عذر خواهى كند ، گفت من آنم كه جسارت به شما كردم ، گل به سينه شما زدم . فرمودند كه ناراحت نيستم . وقتى گل به من
عوامل كنترل غرائز در زندگى انسان (فارسى) — صفحة 145
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص١٤٥