مروان و اين زن و پدر مادرهاى اين زن و مرد نيز به شام بيايند . همه آمدند . وقتى كه وارد مجلس شد مثل اينكه دختر با جمال بود ، معاويه هم پايش لغزيد . و گفت كه بيا طلاقش بده .
زن گفت خير .
معاويه روكرد به زن و گفت كه اى زن ! ( مى خواهد تحريك عاطفى بكند ) خليفه را مى خواهى با اين قصرش يا حاكمش را مى خواهى با آن قدرتش يا اين شوهر را ميخواهى با آن فلاكتش ؟ خودت انتخاب كن . آن مرد همانجا پيش معاويه گفت : خدايا من شكايت حاكم را پيش خليفه آوردم ، شكايت خليفه را پيش چه كسى ببرم ؟
لذا آن زن با وفا هم رو به معاويه كرد و دو سه بيت شعر زيبا گفت . معناى اشعارش اين است كه گفت : يك موى شوهرم را به خليفه و اين دستگاهش و به حاكم و آن قدرتش و به پدر و مادر خودم هم نمى دهم . من يك موى شوهرم را به قصرت و يا قدرتت نمى دهم و بالاخره با همين بلاغت لسان توانست شوهرش را بگيرد . مقصودم اينجاست كه اگر قانون بتواند مردم را كنترل كند و هيئت حاكمه بد بودند چه ؟
قانون و غضب
چهارمين اشكال اين است كه قانون به اين انسان كارگر نيست . خدا نكند يك غريزه برانگيخته شود و خدا نكند انسان لج كند كه آنوقت حاضر است خودش را بكشد تا به صاحبش ضرر بزند .
لذا قرآن كريم در مورد همين انسان مى گويد :