بود و در همسايگى اش مرد آهنگرى بود كه وضعش خوب بود . به نزد آهنگر آمد و گفت مقدارى گندم به من بده . اين مرد بى عفت بود . لذا تمناى آميزش كرد . زن جوابش را نداد و رفت . دوسه روز طول كشيد و چون ديد كه براى كودكانش بسيار سخت است دوباره مراجعه كرد ومجدداً همان جواب را شنيد ، لرزيد . دفعه سوم مجبور شد ، لذا آمد و گفت حاضرم اما يك شرط دارد و آن اينكه مرا به جايى ببرى كه جز من و خودت كسى نباشد . گفت معلوم است كه تو را به جايى مى برم كه كسى نباشد . زن را تنها به اتاقى در خانه برد . يك وقت ديدكه زن دارد مى لرزد . گفت چرا مى لرزى ؟
گفت براى اينكه تو به سخنت وفا نكردى ؟
گفت اينجا كسى نيست ! زن گفت اى بدبخت ! اينجا خدا هست . اينجا ملك رقيب و عتيد هست .
ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد
« 1 » كلامى نمى گويى مگر اينكه در طرف راست تو يك ملك و در طرف چپ تو ملك ديگرى حضور دارند .
مرد ترسيد . كلامى كه از دل برخيزد ، به دل مى نشيند . زن گفت : اميدوارم همانگونه كه آتش شهوتت را از من خاموش كردى ، خدا آتش ديا و آخرت را از تو خاموش گرداند . نقل مى كنند كه ديگر آتش دنيا به اين مرد سرايت نمى كرد . دست خود را د ركوره حدادى كرده وآهن سرخ شده را با دستش بيرون مى آورد . لذا قانون براى
هامش
( 1 ) 1 . سوره ق ، آيه 18 .