چون طلحه كه دشمن
هامش
نفر و دو نفر با نفر ديگر بيعت كردند ، با آن سه نفرى باشيد كه عبد الرحمان در ميان آنهاست و آن سه نفرى را كه عبدالرحمان در ميان آنان نيست ، چنان چه مخالفت ورزيدند ، بكشيد » ، اميرمؤمنان ، در حالى كه بر دست عبداللّه بن عبّاس تكيه داشت ، بيرون آمد و به او گفت : « اى ابن عبّاس ! اين گروه ، پس از پيامبرتان با شما دشمنى كردند ، همان گونه كه با پيامبرتان در زندگىاش به دشمنى برخاستند . آگاه باش كه به خدا سوگند ، جز شمشير ، آنان را به راه حق باز نمىگرداند .
ابن عبّاس گفت : به چه دليل ؟
اميرمؤمنان گفت : « آيا سخن عمر را نشنيدى كه گفت : اگر دو نفر با يك نفر و دو نفر با يك نفر ديگر بيعت كردند ، با آن سه نفرى باشيد كه عبد الرحمان در ميان آنهاست و سه نفرى را كه عبدالرحمان در ميان آنان نيست ، چنان چه مخالفت ورزيدند ، بكشيد ؟
ابن عبّاس گفت : چرا .
اميرمؤمنان گفت : « آيا نمىدانى كه عبدالرحمان ، پسر عموى سعد است و با عثمان نيز خويشاوندى سببى دارد ؟
گفت : آرى .
اميرمؤمنان گفت : « عمر مىدانست كه سعد و عبدالرحمان و عثمان ، يك نظر دارند و با هر يك از آنان كه بيعت شود ، آن دو نفر ديگر با او هستند . پس به كشتن مخالفان آنها فرمان داد و باكى ندارد كه وقتى من و زبير را مىكشد ، طلحه هم كشته شود . بدان كه به خدا سوگند ، اگر عمَر زنده بمانَد ، زشتى نظرش را دربارهء ما از گذشته تا كنون به او مىفهمانم و اگر بميرد ، روز داورى ، من و او را گرد هم مىآورَد . ( الإرشاد فى معرفهء حجج الله على العباد ، ج 1 ، صص 285 و 286 )
ب ) چون عمر گفت : « با سه نفرى باشيد كه عبد الرحمان در ميان آنهاست » ، ابن عبّاس به على گفت : امارت از دست ما رفت ! عمر مىخواهد كه كار در دست عثمان باشد .
على گفت : « من نيز اين را مىدانم ؛ امّا همراه آنها در شورا داخل مىشوم تا آشكار شود كه اكنون عمر ، مرا شايستهء خلافت مىبيند [ كه مرا هم جزء اين شورا قرار داده ] . او پيش از اين مىگفت كه پيامبر خدا گفته است : نبوّت و امامت ، با هم در يك خانه جمع نمىشوند . من در پيش ديدِ مردم در شورا داخل مىشوم تا تناقض كردارش را با روايتى كه نقل كرده است ، روشن كنم . » ( شرح نهج البلاغة ، ج 1 ، ص 189 )