مسأله 158 - اگر انكار فضيلتى از فضائل و خوبيها كند نظير اينكه بگويد فلانى مجتهد نيست يا عادل نيست يا با انصاف نيست ، چنانچه آن انكار فضيلت موجب تنقيص و شكستن شخصيت او شود غيبت و حرام است .
مسأله 159 - توبه و كفّارهء غيبت نظير ساير گناهان است ، كه اگر از آن عمل زشت پشيمان شده و خود را اصلاح كند ، پروردگار عالم او را مىآمرزد ، مگر اينكه آن غيبت به گوش كسى كه غيبت از او شده رسيده باشد كه در اين صورت بايد از او حليت بطلبد ، ولى اگر ممكن نباشد نظير اينكه دسترسى به او نيست يا حليت طلبيده ولى راضى نشده ، استغفار براى او كفايت مىكند و به هر تقدير دعا و استغفار براى كسى كه از او غيبت شده لازم است ، همانگونه كه اگر بتواند جبران خسارت كند و آن ضربهاى را كه به شخصيت او وارد نموده است جبران نمايد ، نيز لازم است ، نظير اينكه امتيازها و فضائل او را در ميان مردم متذكر شود .
مسأله 160 - اگر مصلحت اهمّى كه بر مفسدهء غيبت مقدّم باشد مترتب بر غيبت شود ، آن غيبت جايز بلكه در بعضى از موارد لازم است ، مثلًا شكايت مظلوم از ظالم نزد افرادى كه قدرت بر رفع آن داشته باشند جايز است ، چنان كه غيبت افرادى كه ضرر براى دين يا جامعهء اسلامى دارند جايز بلكه واجب است ، و همچنين اگر كسى بداند ازدواج يا رفاقت كسى موجب ضرر و زيان مالى يا دينى يا اخلاقى براى شخصى است جايز بلكه لازم است كه به آن شخص تذكر دهد زيرا ارشاد جاهل جايز بلكه لازم است ، خصوصاً اگر از او مشورت شود و براى تحقيق از او سؤال شود ، و همچنين تضعيف گفتههاى علمى و تضعيف راويان روايات معصومين عليهم السلام به مقدارى كه حقّ ظاهر شود جايز است .
مسأله 161 - چنان كه غيبت نمودن حرام و از گناهان بزرگ در اسلام است ، شنيدن غيبت نيز حرام و از گناهان بزرگ است ، و اگر شنونده مىتواند بايد دفاع از كسى كه غيبت او مىشود بنمايد ، و اگر نمىتواند بايد از مجلس غيبت بيرون رود ، و اگر نمىتواند بايد توجّه به گفتار غيبت كننده نداشته باشد ، و اگر گفتار او را به طور ناخواسته شنيد بايد ترتيب اثر ندهد .
مسأله 162 - اگر شنونده بتواند وجه صحّتى براى گفتهء غيبت كننده پيدا كند ، گرچه دفاع از كسى كه غيبت او مىشود لازم نيست ، ولى شنيدن آن غيبت حرام است و بايد مجلس را ترك كند و اگر مقدور نيست بايد توجّه نكند و اگر به طور ناخواسته شنيد بايد ترتيب اثر ندهد .
رساله توضيح المسائل (پانزدهم 1389ش) (فارسى) — صفحة 432
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٤٣٢