حال براى خود رهبرى محبوب كه در روحشان بنشيند انتخاب مىكنند و حتى اگر رهبرشان در اثر ستم و يا جهتى ديگر مصدر كارهاى اجتماعى نباشد باز هم به او عشق مىورزند هر چند از نظر ادارى كارهاى خود را به وسيلهء كسى كه مصدر كار است انجام مىدهند .
چنان كه تمايل فطرى به عشق ورزى مقدس ، و مناجات با خداوند ، در نهاد همگى ثابت است . منتهى اگر معرفت كاملى داشته باشند مىگويند
« ما عرفناك حق معرفتك » « 1 »
و اگر معرفتى اندك داشته باشند مىگويند : « چارقت دوزم بمالم پايكت » و اگر به ظاهر انكار كنند ذاتشان از درون فرياد مىزند كهاى انسان تو به وجودى برتر بستهاى و به اصطلاح علم دارند ولى علم به علم ندارند .
و به قول شاعر :
دانش حق ذوات را فطرى است * دانش دانش است كان فكرى است
و :
در اندرون من خسته دل ندانم كيست * كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
اگر انسان بت مىسازد و مىپرستد در اثر همين تمايل معنوى و وابستگى ذاتى به خداوند است ليكن اشتباها ديگرى را به جاى محبوب گرفته است .
و همين عمل ، خود دليل و راهنماى بر خالق انسان ، و تأثير او در روح انسانى است .
و اگر افرادى نالايق را به عنوان مصلح گرفته و يا تحت عنوان
هامش
( 1 ) - خداوندا آن طور كه شايسته است تو را نشناختيم