به بيرون شهر مىبرى ، محلى كه حيواناتى كه در بيابان هستند آنها را بخورند . آن عالم خيلى تعجب كرد كه اين ديگر چه برنامهاى است ! فكر مىكرد كه او لابد برنامه تداوم فلان زيارت و فلان ذكر و مانند اينها را مىدهد ، به هر حال تصميم گرفت . در شهر ، همه آن عالم را مىشناختند براى او دشوار بود كه چنين برنامهاى را انجام دهد ، او پيش از طلوع آفتاب عبا را بر سر مىكشيد و زنبيل بر مى داشت و مىرفت زبالههاى شهر را جمع مىكرد . تا چهل روز اين كار را ادامه داد و بعد پيش آن شخص رفت . وقتى او را ديد خنديد و به او گفت : عجب ! تو فكر كردى كه من خواستم رزق و روزى حيوانات را برسانى ! ؟ خدا كه خودش روزى آنها را مى داد . من خواستم تو آدم شوى ، خواستم تو خودت را بشكنى نه اينكه عبا را به سرت بكشى تا كسى تو را نشناسد . از فردا ديگر عبا را بر سرت نمىكشى و دستت را از عبا بيرون مىآورى و در ساعت شلوغ و پررفت و آمد خيابانها ، آشغالها را جمع مىكنى . اين كار براى آن عالم خيلى سخت بود . فردا صبح زنبيل را به دست گرفت و به جمعآورى آشغالهاى كوچه و خيابان مشغول شد . مردم او را مىديدند و با خودشان مىگفتند كه لابد اين عالم ديوانه شده است . در اين حال رقيبش را ديد كه به همراه مريدها و شاگردانش مىآيد . و اتفاقاً آشغالى هم جلوى پاى او افتاده است و . . . بالأخره
مذهب تشيع، آينده تاريخ بشريت (فارسى) — صفحة 168
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص١٦٨