اجزائى تقسيم نمود و اين تقسيم هم غير محدود است ، يعنى به هر كجا كه برسيم بالاخره آن جزء هم قابل تقسيم خواهد بود . اگر بنا باشد به جائى برسيم كه ديگر قابل انقسام نباشد جزء لا يتجزى لازم مىآيد كه قبلا فهميديم امكان ندارد .
ديگر اينكه انقسام حركت يك انقسام بالقوه است نه بالفعل . زيرا اگر انقسام بالفعل بود ديگر حركت نبود ، زيرا اجزاء بالفعل دفعى الوجود مىشدند و ديگر حركت حساب نمىشد كه تدريجى الوجود مىباشد .
از اينجا روشن مىشود كه به معناى دقيق كلمه ، حركت ابتدا و انتهائى ندارد يعنى جزء نخستينى كه ديگر از نظر حركت قابل تقسيم نباشد و جزء آخرينى كه ديگر از نظر حركت قابل تقسيم نباشد نداريم .
زيرا اگر چنين شد ديگر جزء حركت حساب نمىشود . چون دفعى مىشود نه تدريجى . با اينكه حركت يك وجود تدريجى است .
و اينكه قبلا گفتيم كه حركت از دو طرف به فعليت محض و قوهء محض مىرسد توضيحى بود براى حركت به چيزى كه خود ، حركت نيست . يعنى پيش از شروع حركت و پس از پايان حركت .
فصل ششم : « موضوع حركت »
دانستيم كه حركت ، خروج تدريجى يك شىء از قوه به فعل است ، و فهميديم كه قوهء مزبور حتما در ضمن يك وجود جوهرى است ، و به آن قيام دارد ، و نيز امر بالقوهء مزبور كمال بالقوهء ماده است ، و با آن اتحاد دارد . و وقتى قوه به فعل رسيد فعل مزبور متحد با ماده مىشود ، همان