اين مطلب فقدان و نداشتن و فقر است ، و پيدا است كه اين مقدار براى ايجاد فعليت يك نوع ، كافى نمىباشد ، آن وقت بايد بگوييم كه فعليت يك نوع بدون علتى تحقق پيدا كرده است !
از طرف ديگر هر چيزى تا ضرورت پيدا نكند وجود پيدا نمىكند - اين را هم قبلا توضيح دادهايم - و پيدا است كه وجوب كه همان ضرورت و لزوم است ، امكان ندارد كه مستند به ماده شود كه حيثيتى جز پذيرش و حالت تساوى ندارد .
و به اين حساب بايد حتما بالاتر از ماده چيزى باشد كه يك شىء را ايجاب كند و ايجاد نمايد . اگر رابطهء تلازم كه ميان علت و معلول و يا ميان دو معلول يك علت برقرار است به كلى منتفى شود و در ميان اشياء عالم چنين رابطهاى حكم فرما نباشد ، ديگر استلزام هيچ چيز نسبت به چيز ديگر را نمىتوان باور كرد و به هيچ حكم ثابت و مسلمى نمىتوان استناد نمود و اين معنى خلاف بديهى عقل است .
اين را هم بگوييم كه ماده غير از معناى گذشته معانى ديگرى هم دارد كه احيانا در فلسفه ذكر مىشود ليكن به بحث ما مربوط نيست .
فصل يازدهم : « علت جسمانى »
از مجموع علت مادى و صورى - مايهء پذيرش و مايهء فعليت نوع - جسم درست مىشود . تركيب از ماده و صورت هم در عالم اجسام است . حالا هر جسمى ، طبيعى يا غير طبيعى . حالا ببينيم وضع علتهاى جسمانى چگونه است .