تخطي إلى المحتوى الرئيسي

درباره مالكيت خصوصى در اسلام (فارسى) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
نترساند اگر دنيايشان را مىپذيرفتى دوستت داشتند . . . » « 1 » وقتى ابوذر بر عثمان وارد شد ، به او گفت ابوذر بگو كدام شهر را دوست دارى ؟ ابوذر گفت به مكّه حرم خدا مىروم عثمان گفت : آنجا نمىشود ! ابوذر گفت : كه هجرت كنم ؟ گفت آرى ، نزد من نخواهى بود ؟ ابوذر گفت كوفه سرزمينى است كه اصحاب پيامبر در آنجا هستند آنجا مىروم ، گفت آنجا هم نمىشود ، ابوذر گفت جاى ديگرى را انتخاب نمىكنم . عثمان فرمان داد به ربذه برود . ابوذر گفت پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمان داد كه هر كجا تو را كشيدند تسليم باش ، و به ربذه رفت . پس از مدّتى به مدينه باز گشته بر عثمان وارد شد مردم اطراف عثمان جمع بودند ، ابوذر گفت : تو مرا از وطنم بيرون رانده ، به سرزمينى فرستاده‌اى كه نه زراعت درستى ممكن است و نه حيوان شيردهى يافت مىشود ، خادمى هم ندارم و حتّى سايه بانى جز يك درخت يافت نمىشود پس فرمان ده ، خادمى و چند گوسفندى به من بدهند كه با آنها زندگى كنم ، عثمان صورت خود را بگردانيد ، ابوذر از طرف ديگر جلو عثمان رفته همين را گفت . حبيب بن سامه گفت : ابوذر من هزار درهم و پانصد گوسفند و يك خادم به تو مىدهم .
هامش
( 1 ) - نهج البلاغه كلام 130 صبحى صالح .