اهل تاريخ ذكر كردهاند : وليد بن عبدالملك در زمان خلافت خود على عليه السلام را ياد كرد و بعد گفت : لعنه اللهِ ( با كسر اللَّه ، در حالى كه بايد به ضم گفته مىشد . ) دزد پسر دزد !
مردم تعجب كردند كه چه نسبت بدى مىدهد آنهم دزدى ! و نوعاً اين مرد در خطابه دچار غلط گويى نمىشد ، و هر دو مسئله موجب شگفتى مردم شد !
مغيرة بن شعبه ، كه در آن روز از طرف معاويه امير كوفه بود ، به حجر بن عدى دستور داد كه در ميان مردم على عليه السلام را لعن كند نپذيرفت . مغيره او را تهديد كرد ، آنگاه حجر بن عدى از جايش حركت كرد و در ميان مردم فرياد زد : اى مردم ! امير شما به من تهديد كرد ! آنگاه حجر گفت : اى مردم ! امير شما به من دستور مىدهد كه على عليه السلام را لعن كنم ، پس او را لعن كنيد و مردم كوفه گفتند : خدا او را لعنت كند ، و مراد حجر از ضمير لعن در « فالعنوه » ، مغيره بود .
زياد خواست كه بر مردم كوفه دستور برائت از على عليه السلام و لعنِ او را صادر كند و هر كس هم از اين دستور تخلف كند خانهء او را خراب كنند . خدا در آن روز او را به طاعون گرفتار كرد و مرد - خدا او را نيامرزد - و اين حادثه در زمان معاويه بود .
روزى حجاج - لعنة الله عليه - على عليه السلام را لعن مىكرد و دستور مىداد كه مردم هم لعن كنند ، و روزى شخصى جلو حجاج را ، در حالى كه سواره بود ، گرفت و گفت : اى امير ! خانوادهء من بر من جفا كردند و اسم مرا على عليه السلام گذاشتند ! نام مرا عوض كن . و به من كمك كن كه فقيرم .
در پاسخ او گفت : چون درخواست خود را شايسته ، مطرح كردى ، تو را . . . ناميدم ، و فلان كار را به تو پيشنهاد مىكنم ، برو دنبال كن . « 1 »
اين داستان جالب را هم از مسعودى بشنويد :
منقرى از عبيد بن ابىالسرى از عبد الرحمن سائب ، نقل مىكند : روزى حجاج به عبدالله بن هانى ، كه از قبيله اوِدْ - قبيلهاى در يمن - و بزرگ آن قبيله بود و در تمام
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ، ج 4 ، ص 57 و 58 .