گفت : به خدا راست مىگويى و ديگر نخواهى گفت ؟
گفتم : آرى . ديگر لعن نخواهم كرد .
پس از اين حادثه ، در زير منبر پدر در روزهاى جمعه حاضر مىشدم و او با تسلط كمال خوب خطبه مىخواند ، ولى وقتى به لعن على عليه السلام مىرسيد دچار گرفتگى زبان مىشد و ناتوانى وى در اين قسمت به روشنى ظاهر مىشد و من تعجب مىكردم .
روزى به او گفتم : پدر ! تو فصيحترين و خطيبترين مردمى . چرا وقتى به لعن على عليه السلام مىرسى دچار لكنت مىشوى ؟
گفت : پسرم ! اگر افرادى كه در زير منبر ، نشستهاند از اهل شام و غيرشام ، آنچه را كه پدر تو در فضيلت اين مرد مىداند مىدانستند ، احدى از ما پيروى نمىكرد .
اين حرف پدر در قلبم نشست و آنچه را كه استادم در زمان كودكى به من گفته بود به ياد آوردم . با خدا عهد بستم كه اگر خلافت نصيب من شد ، اين سنت را تغيير دهم . وقتى خدا خلافت را بر من منّت نهاد ، لعن را ساقط كرده و به جاى آن اين آيه را قرار دادم :
« إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِى القُربى وَيَنْهى عَنِ الفَحْشاءِ وَالمُنْكَرِ وَالبَغْىِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ » . « 1 »
و به تمام اطراف و نواحى دستور داده شد و اين آيه به جاى لعن بر على عليه السلام سنّت شد . « 2 »
بنىاميه نه تنها به سب و لعن على عليه السلام اكتفا نكردند ، بلكه خود را به عنوان تنها اولاد رسول خدا صلى الله عليه و آله به مردم معرفى مىكردند به اين گزارش توجه كنيد :
وقتى عبدالله بن على به شام رسيد ، بزرگان شام و صاحبان تمكن و مال را جمع كرد و به نزد ابوالعباس سفاح « 3 » فرستاد و آنان در نزد ابوالعباس قسم ياد كردند كه آنان به جز بنىاميّه قرابتى براى ديگرى نمىدانستند ، تا اين كه خلافت به شما بنىالعباس رسيد . « 4 »
هامش
( 1 ) . نحل ( 16 ) آيهء 90 .
( 2 ) . مروج الذهب ، ج 3 ، ص 44 .
( 3 ) . اوّلين خليفهء عباسى كه در سال 132 هجرى به مسند خلافت نشست ( تتمة المنتهى ، ص 110 ) .
( 4 ) . ابنابىالحديد ، شرح نهج البلاغه ، ج 4 ، ص 58 و 59 .