ظلم موافق سرشت انسانى است .
در اثر شكست از حوادث به چنين نوشته خطرناك دست زده است .
حالت او كاملا شبيه برخى مردم خودمان است كه مىگويند ديگر دنيا فاسد شده است و اصلاحپذير نيست ، و ما هم نمىتوانيم به راستگوئى و راستى زندگى كنيم ، در دنيائيكه همه دروغ مىگويند ما نمىتوانيم راستگو باشيم و به راستى امرار معاش نمائيم . « خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو » . مىگويند :
بگذار غم و بلا فزون گردد * تا كاخ فساد واژگون گردد
اين بام شكسته پى كه داريم * بى سايه و سقف و بيستون گردد
اينها همه نتيجه شكست است ، خود را در برابر حوادث و اخلاقيات فاسد شكست خورده مىبينند ، آنگاه مكتبى به عنوان فلسفه ارائه مىدهند و در حقيقت سرپوشى براى جنايات خود ، از علم مىسازند . با اينكه انسان چنان شخصيتى دارد كه مىتواند يك تنه در برابر محيط خودنمائى كرده قد علمنمايد و همچون يكى از رادمردان تاريخ در ابتداء قرن ما « 1 » در برابر همه اوباشى كه مىگفتند : مرده باد . . يك تنه رو به آنها كرده گفت :
زنده باد ( خودم ) ، مستقل باشد .
فكر مىكنم مطلبى كه عدهاى درباره فلسفه « ماركس » گفتهاند كه عاشق
هامش
( 1 ) - منظورم مرحوم سيد حسن مدرس قمشهاى است كه تمام كسانى كه او را ديدهاند روحيهء بزرگ آن روحانى ارجمند را ستودهاند . خطابش به رجالههاى تحريك شده و مزدور از طرف رضاخان بود كه امكان تصريح به اين مطلب در چاپهاى اوليه كتاب نبود .