قتل رسد ميتواند ديگرى را در امورى كه وى صلاحيت دارد جايگزين كند !
چرا ادعاى او را به اين مطلب نقض نكردى كه رسولخدا ( صلى الله عليه وآله ) [ به اعتقاد شما ] فرمودند : خلافت پس از من سى سال است . و اين سى سال متوقف بر عمر چهار خليفه در مذهب آنهاست . او هم چارهاى نداشت جز آنكه بگويد : آري ، آنگاه تو ميگفتي : آيا چنين نيست كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) همانطور كه ميدانستند ابوبكر پس از ايشان به خلافت ميرسد ، ميدانستند پس از او عمر و عثمان و على خواهند بود ؟ باز هم چارهاى جز تأييد نداشت .
در اين هنگام ميگفتي : پس بر رسولخدا ( صلى الله عليه وآله ) لازم بود كه هر چهار نفر را به غار برند ، و همان طورى كه بر جان او ترسيدند ، بر جان آن سه ديگر نيز بهراسند ، و در حق آن سه استخفاف نورزند !
و هنگامى كه او گفت : آيا صديق و فاروق از سر رغبت اسلام آوردند و يا به جهت بيم و هراس ، چرا نگفتي : بلكه از سر طمع ؛ آن دو با يهوديان نشست و برخاست داشتند و از آنها دربارهى جرياناتى كه در تورات و ديگر كتب گذشته كه از آينده سخن ميگويد يافتهاند - از جمله ماجراى پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) و عاقبت دعوت ايشان - خبر ميگرفتند . يهوديان ميگفتند : محمد بر عرب مسلّط و پيروز خواهد شد ، همانسان كه بختنصر بر بنياسرائيل سلطه و ظفر يافت ، الا اينكه او در ادعاى نبوّت دروغگوست !
لذا آن دو نزد پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) آمدند و بر توحيد گواهى دادند و بيعت كردند ، به طمع اينكه چون امور ايشان به نتيجه رسد ، هر يك ولايت بر منطقهاى را از طرف ايشان به دست آورد . . . همان گونه كه طلحه و زبير نزد حضرت علي ( عليه السلام ) آمدند و بيعت كردند ، و هريك طمع آن داشت تا از سوى ايشان به حكومت ناحيهاى برسد ، ولى چون مأيوس شدند ، بيعت خود را شكستند و بر آن حضرت خروج كردند ، پس خدا آن دو را بسان پيمان شكنان شبيهشان از ميان برد .
در ادامه مولايمان امام حسن عسكري ( عليه السلام ) براى نماز به همراه آن پسر برخاستند ، من نيز بيرون آمدم و به دنبال احمد بن اسحاق گشتم . او گريان به من رسيد ، گفتم : چرا تأخير كردى و ميگريي ؟ گفت : آن لباسى را كه مولايم از من خواست حاضر سازم گم كردهام ، به دو گفتم : اشكالى ندارد به ايشان بگو ، او هم به سرعت نزد امام ( عليه السلام ) رفت و با تبسّم بيرون آمد و
فرهنگ موضوعي احاديث امام مهدي ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 956
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٩٥٦