را اينجا نميبينيم ! عبدالله بن حسن كسى را به سراغ ايشان فرستاد ولى حضرت از آمدن ابا كرد . خودش برخاست و گفت : همين الآن او را ميآورم . او آمد و وارد سراى فضل بن عبدالرحمن بن عباس بن ربيعة بن حارث [ كه امام ( عليه السلام ) هم آنجا بودند ] شد . فضل به او جا داد ولى نه در صدر مجلس - و من فهميدم كه فضل از او مسنتر است - ، ولى جعفر ، هم به او جا داد و هم او را در صدر قرار داد - و من فهميدم او از امام ( عليه السلام ) مسنتر ميباشد - . پس همه نزد عبدالله آمديم . او به بيعت با محمد دعوت كرد . جعفر فرمود : تو پيرمردى و اگر بخواهى با تو بيعت ميكنم ، ولى به خدا قسم تو را رها نميكنم و با پسرت بيعت نمايم ! عبد الاعلى گويد : [ صحيح آن است كه ] عبدالله بن حسن گفت : به دنبال جعفر نفرستيد ، زيرا او كار شما را خراب ميكند ، ولى آنها نپذيرفتند . ايشان آمدند و عبدالله در كنار خود برايشان جا باز كرد و گفت : ميدانى كه بنياميه با ما چه كردند ، مصلحت را در آن ديديم كه با اين جوان بيعت كنيم . امام ( عليه السلام ) فرمودند : اين كار را نكنيد كه هنوز زمان آن فرا نرسيده است . عبدالله هم خشمگين شد و . . . همچنانكه گذشت . » ( 1 ) ابن شهر آشوب در مناقب آل ابى طالب ( عليه السلام ) 4 / 228 نقل ميكند كه امام ( عليه السلام ) فرمودند : « به خدا سوگند ، حكومت نه به تو و نه به پسرت ميرسد ، بلكه به اين - يعنى سفاح - و سپس به اين - يعنى منصور - خواهد رسيد ، و او محمد را در احجار الزيت خواهد كشت . آنگاه برادرش را در طفوف ميكشد ، در حالى كه پاهاى اسبش در آب است ! منصور به دنبال امام ( عليه السلام ) راه افتاد و گفت : يا ابا عبدالله ! چه فرموديد ؟ امام پاسخ دادند : آنچه شنيدي ، و البته رخ خواهد داد . راوى ميگويد : كسى كه از منصور شنيده بود ، برايم نقل كرد كه او گفت : همان زمان برگشتم و به فراهم ساختن اسباب حكومت پرداختم ، و همانطور شد كه ايشان فرمود . » ( 2 ) نعمانى در غيبت / 229 از يزيد بن ابى حازم : « از كوفه خارج شدم . وقتى به مدينه رسيدم ،
فرهنگ موضوعي احاديث امام مهدي ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 269
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٢٦٩
هامش
( 1 ) . و نيز ارشاد / 276 و اعلام الورى / 271 و 272
( 2 ) . و نيز اثبات الهداة 3 / 112 و بحار الانوار 47 / 276