نَفْس خود را به رياضت وادارم كه به يك قرص نان هر گاه بيابم شاد شود و به نمك به جاى نان خورش قناعت كند و آن قدر از چشمها اشك ريزم كه چونان چشمهاى خشك درآيد و اشك چشم پايان يابد .
آيا سزاوار است كه چرندگان ، فراوان بخورند و راحت بخوابند و گلّهء گوسفندان پس از چرا كردن به آغل رو كنند ، و على نيز از زاد و توشهء خود بخورد و استراحت كند ؟ چشمش روشن باد ! كه پس از ساليان دراز ، چهارپايان رها شده و گلّههاى گوسفندان را الگو قرار دهد ! ! . . . .
به راستى آيا اين اميرالمؤمنين براى حكومت جنگيد ؟
آيا او براى دنيا جنگيد ؟
اگر او مىخواست به دنيا برسد چرا همان روز اول كه حقّ او را بردند دست به شمشير نبرد ؟ مگر قدرت عالم در دست او جمع نشده بود ؟
مگر او تهمتن سپاه نبود ؟ مگر او يك تنه حريف لشكرى نبود ؟
مگر او كنندهء در خيبر نبود ؟ چرا در برابر ربوده شدن حقش - حتى بر كشتن همسرش - شكيبايى ورزيد ؟
آرى ، او بندهء خداست ، بدون فرمان خدا كارى نمىكند ؛ هر چند
افكار ابن تيميه در بوته نقد (فارسى) — صفحة 132
مساهمون: السيد علي الحسيني الميلاني
ص١٣٢