روزى امام حسن عليه السلام در ورودى شهر مدينه بود . شخصى به او گفت :
أنت حسن بن علي ؟
تو حسن بن على هستى ؟
فرمود : آرى !
آن فرد شروع به فحش نمود و خود حضرتش و پدر بزرگوارش على بن ابى طالب عليهما السلام را به ناسزا گرفت .
امام حسن عليه السلام با آن مقام و شخصيّت به همهء آن فحشها گوش دادند - اگر فرد عادى باشد در اين مواقع برمىگردد و دو برابر فحش مىدهد و راحت مىشود - آن گاه كه فحشهاى آن فرد تمام شد ، به او فرمود :
أيّها الشيخ ! اظنك غريباً ؟
اى شيخ ( پيرمرد ) گمان مىكنم در اين شهر غريب هستى ؟
گفت : آرى !
امام حسن عليه السلام فرمود :
اگر به غذا نياز دارى به تو غذا مىدهم . اگر نيازمند لباسى ، براى تو لباس تهيّه مىكنم . اگر مأوا و مسكن ندارى ، برويم مأوا و مسكن در اختيار تو قرار دهم . اگر براى جهت خاصّى به اين شهر آمدهاى ، مىخواهى تجارتى انجام دهى و مال التجارهاى تهيّه كنى ، تو را راهنمايى كنم و كارهايت را سامان بدهم ؟
آن مرد با امام حسن عليه السلام به راه افتاد ، حضرتش مكان خوبى را با امكانات خوب در اختيار او گذاشت و از فردى كه لحظاتى پيش يك دنيا فحش و ناسزا نثار او و پدر بزرگوارش نموده بود ، پذيرايى كرد ؛ براى او لباس تهيّه نمود ، به او سرمايه داد ، شتر و اسبى به او عنايت كرد . . . در اثر اين رفتار آن فرد از والاترين و بهترين محبّان
با پيشوايان هدايتگر (نگرشى نو به شرح زيارت جامعه كبيره) (فارسى) — صفحة 342
مساهمون: السيد علي الحسيني الميلاني
ص٣٤٢