ثانياً : اگر اين قاعده نسبت به گفتار صحابه جارى است ، پس به چه روى آن را نسبت به تمامى صحابه جارى نمىدانيد ؟
ثالثاً : اگر اين قاعده تنها دربارهء احاديثى است كه به ظاهر عيبى بر يك صحابى وارد مىكند ، پس به چه دليل آن را به احاديث مربوط به فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام نيز سرايت مىدهيد ؟ چرا به ظاهر آنها اخذ نمىكنيد ، بلكه از صراحت و نصوص آنها نيز اعراض مىكنيد ؟ همانطور كه در حديث مباهله كه تنها به تأويل آن اكتفا نكرده ، بلكه به القاى شمول و تحريف آن اقدام مىكنيد ؟ ! - در مباحث بعدى با تفضيل بيشترى به اين موضوع خواهيم پرداخت - :
رابعاً : تأويل و حمل بر صحت در جايى است كه ممكن باشد ، اما ادعاى عدم تصريح حديث به دستور معاويه به سعد بر سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام توهّم است ، زيرا - چنان كه گذشت - همانطور كه در برخى نصوص به آن تصريح شده بود ، معاويه دستور صريح بر سبّ حضرت امير مؤمنان عليه السلام داده است ، و در برخى نصوص ديگر ، آشكارا بيانگر عيب جويى و تنقيص معاويه نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام است . اين تصريحات در حالى به دست ما رسيده كه عالمان سنى تمام تلاش خود را جهت تهذيب و پالايش عبارات به كار بستهاند . با اين همه سانسور و پالايش ، مىبينيم كه ابن تيميهء متعصّب دستور معاويه مبنى بر سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام را مطرح كرده است . « 1 » خامساً : نووى مىگويد : « مانند آنكه معاويه گفته باشد . . . اگر از روى ورع بوده . . . تو مصيب و نيكوكار هستى » . امّا متن برخى از نقلها ، اين ادعا را به طور كامل ردّ مىكند ؛ زيرا در آنها تصريح شده كه سعد با حالت غضب از مجلس معاويه خارج شد و سوگند خورد كه ديگر باز نگردد .
هامش
( 1 ) . منهاج السنّة : 4 / 273 - 274 .