شنيدم رسول خدا صلّى اللَّه عليه وآله وسلّم دربارهء او فرمود : « آنگاه كه على عليه السلام را در يكى از جنگها به نمايندگى از خود در مدينه گذاشته بود ، على عليه السلام به پيامبر عرض كرد : « اى رسول خدا ، آيا مرا به همراه زنان و كودكان در شهر مىگذارى ؟ » رسول خدا صلّى اللَّه عليه وآله وسلّم به او فرمود : « آيا راضى نيستى كه جايگاه تو نزد من همانند جايگاه هارون نزد موسى باشد ؟ جز [ در مقام نبوت ، به خاطر اينكه ] پس از من نبوتى نيست » .
و نيز از پيامبر شنيدم كه در روز خيبر فرمود : « پرچم را به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسولش او را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست مىدارند » . ما سرهاى خود را به طمع آن بالا گرفته بوديم . پيامبر فرمود : « على عليه السلام را نزد من فرا خوانيد » . على عليه السلام با چشم درد نزد حضرتش آمد و پيامبر آب دهان مبارك را به چشمان ايشان ماليد و پرچم را به او سپرد و خداوند به واسطهء اميرالمؤمنين فتح و گشايش نصيب مسلمانان كرد .
و چون آيهء مباهله « فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ » نازل شد ، رسول خدا صلّى اللَّه عليه وآله وسلّم على ، فاطمه حسن و حسين عليهم السلام را فرا خواند و عرضه داشت : « بارالها ، اينان أهل من هستند » » .
ترمذى نيز همين حديث را با همين سند و با همين عبارات نقل كرده است .
وى دربارهء سند آن مىنويسد :
هذا حديث حسن غريب صحيح من هذا الوجه ؛ « 1 »
اين حديث حسن و صحيح و با اين سند غريب است .
هامش
( 1 ) . سنن الترمذي : 5 / 302 / ش 3808 .