تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام (فارسى) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
همين حالا به شما نگفتم . آرى ، كسى كه به حق مرا برانگيخته است ، به من دستور داده است كه با اين‌ها با شما مباهله كنم » .

ترس و تزلزل نصرانيان

اين‌جا بود كه رنگ چهرهء « سيد » و « عاقب » زرد شد و به سوى ياران و جايگاه خاص خود بازگشتند . وقتى همراهان « سيد » و « عاقب » آن دو را ديدند و از ناراحتى آن دو مطلع شدند ، پرسيدند : مشكل شما چيست ؟ آن دو از اظهار مشكل خود خوددارى كرده و گفتند : مشكلى در ميان نيست تا به شما خبر دهيم . در اين حال ، جوانى از نيكان نصارا كه دانشى به او عطا شده بود ، خطاب به آنان گفت : « واى بر شما ! مباهله نكنيد ، بلكه اوصاف او را كه در كتاب « جامعه » يافتيد ، به ياد آوريد . به خدا سوگند ، راستى شما مىدانيد كه او راست مىگويد و نيز مىدانيد كه برادران شما اندكى پيش مسخ شده و به صورت ميمون و خوك درآمدند » . بدين ترتيب ، دانستند كه آن جوان آن‌ها را نصيحت مىكند . از اين رو ، هيچ كس سخنى نگفت . « منذر بن علقمه » - برادر اسقف آنان ( ابوحارثه ) - كه بهره‌اى از دانش داشت و نزد نصارا شناخته شده بود و هنگام بحث و مجادلهء آنان در « نجران » حضور نداشت ، در حالى به « نجران » رسيد كه گروه ياد شده آمادهء حركت به سوى رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله بودند . از اين رو ، با آن‌ها همراه شد ؛ ولى ديد كه دچار اختلاف و ترديد هستند . از اين رو ، دست « سيد » و « عاقب » را گرفت و به يارانش گفت : « مرا با اين دو تنها بگذاريد » . آن دو را به كنارى كشيد و خطاب به آن‌ها گفت : « اگر دربارهء نصيحت من بينديشيد ، نجات مىيابيد و اگر فرو گذاريد ، هم خودتان هلاك مىشويد و هم ديگران را هلاك مىكنيد » . آن دو گفتند : تو خيرخواه امانت دار و به دور از عيب و نقص هستى ، هر چه مىخواهى بگو .
جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام (فارسى) — صفحة 247 | السيد علي الحسيني الميلاني