در كتاب الدر المنثور طبرانى از ام سلمه روايت كرده كه رسول اللَّه ( ص ) به فاطمه ( ع ) گفت :
شوى و پسران خود را نزد من آور . فاطمه آنها را حاضر ساخت . رسول اللَّه ( ص ) كسايى بافت فدك بر سرشان انداخت و دست بر سر آنها نهاد ، سپس گفت : بار خدايا ، اينها خاندان محمد هستند صلوات و بركات خود بر خاندان محمد روان فرماى آن سان كه بر خاندان ابراهيم روان ساختى . كه تو ستوده و بزرگوارى .
/ 327 ام سلمه گويد : منهم گوشهء كسا را بلند كردم كه نزد آنها داخل شوم .
پيامبر آن را از دست من كشيد و گفت : تو ، نه .
صاحب غاية المرام آن را از عبد اللَّه بن احمد بن حنبل و او از پدرش و به اسناد خود از ام سلمه روايت كرده است .
همچنين ابن مردويه از ام سلمه روايت كرده كه گفت : اين آيه در خانهء من نازل شد :
« إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ
الخ » و در خانه هفت تن بودند ، جبرييل و ميكاييل و على و فاطمه و حسن و حسين و من بر درگاه خانه بودم . گفتم : يا رسول اللَّه ، آيا من از اهل بيت نيستم ؟ گفت نه ، تو از زنان پيامبر هستى .
در همان كتاب ابن جرير و ابن المنذر و ابن حاتم و طبرانى و ابن مردويه از ام سلمه همسر پيامبر روايت كرده كه رسول اللَّه ( ص ) در خانهء ام سلمه به خواب بود و كسايى بافت خيبر بر روى او افتاده بود . در اين حال فاطمه با ديگى از آش آمد . پيامبر گفت : شوى خود و حسن و حسين را هم بخواه . فاطمه آنها را فرا خواند .
در همان هنگام كه مشغول خوردن طعام بودند . جبرييل نازل شد و آيهء
« إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ . . .
الخ » را آورد .
پيامبر آنها را به باقى آن ازار پوشانيد . سپس دست از زير كساء بيرون آورد و به آسمان اشاره كرد و گفت : « خداوندا ، اينها خاندان من هستند و خاصهء من پليدى از آنها دور كن و پاكيزه گردان ايشان را » و سه بار تكرار كرد .
ام سلمه گويد : من هم سر زير كسا بردم و گفتم يا رسول اللَّه من نيز با شمايم ؟ دو بار گفت : نه .