رسول خدا به على بن ابىطالب عليه السلام امر نمود تا با ناكثين ، قاسطين و مارقين بجنگد .
اين جنگها حجت را بر مخالفان تمام و مردم را به حقانيت اميرالمؤمنين عليه السلام متذكر ساخت . « 1 » زيرا مقابله آن حضرت با معاويه و طلحه و زبير و اهل نهروان به امر رسول اللَّه بوده و شهادت عمار بن ياسر در جنگ صفين قرينهء ديگرى بر باطل بودن و رسوايى معاويه و اتباع او بود ؛ چرا كه رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله در مورد او فرموده بود :
يا عمّار ، تقتلك الفئة الباغية ؛ « 2 »
اى عمار ، تو را گروه سركش و ستمكار خواهند كشت .
بنابراين ، جنگهاى اميرالمؤمنين عليه السلام و حقانيت ايشان در اين جنگها پيشتر از سوى رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله اخبار شده بود . در نتيجه اقدام ابوموسى به نهى مردم از يارى اميرالمؤمنين عليه السلام و فتنه خواندن جهاد در ركاب ايشان حاكى از عدم ايمان و نفاق ابوموسى است « 3 » علاوه بر اين كه بر اساس احاديث صحيح فراوان
هامش
( 1 ) . ابن تيميه در كتاب منهاج السنة به جنگهاى اميرالمؤمنين عليه السلام انتقاد مىكند . البته جنگ نهروان ( جنگ با مارقين ) را تا حدودى مىپذيرد . در كتاب دراسات في منهاج السنة فصلى به بيان اين قضايا با استناد به مدارك معتبر اهل سنّت اختصاص داده شده است .
( 2 ) . اسد الغابة : 3 / 611 - 612 ، سيرهء حلبيه : 2 / 262 ، السيرة النبوية ابن هشام : 3 / 25 ، تاريخ دمشق : 42 / 472 ، تاريخ الاسلام : 3 / 577 و 22 / 87 و 25 / 58 ، منهاج السنة : 4 / 239 ، السيرة النبوية ابن كثير : 2 / 306 - 309 ، سير اعلام النبلاء : 1 / 419 - 421 ، الأصابة : 1 / 234 و 2 / 586 ، گفتنى است اين روايت را از اخبار متواتر محسوب نمودهاند .
( 3 ) . ممكن است اين سؤال به ذهن برسد كه چرا با وجود نفاق ابوموسى اشعرى ، اميرالمؤمنين عليه السلام از ابتدا او را از ولايت كوفه عزل نكرد ؟
پاسخ آنست كه اميرالمؤمنين عليه السلام ايشان را بر كنار كرد امّا مردم كوفه نپذيرفتند . پس از كشته شدن عثمان گروهى خواستار تجزيه سرزمينهاى اسلامى و برپائىِ حكومت فدرال بودند به همين لحاظ اميرالمؤمنين عليه السلام وارد بصره شدند و در كوفه اقامت گزيدند تا از تجزيه سرزمينهاى اسلامى پيشگيرى كنند امّا در پاسخ اين پرسش كه چرا اميرالمؤمنين عليه السلام مجبور به پذيرش نظر اهل كوفه شدند ؟ بايد گفت بر اثر كارهاى خلفا اكثريت قريب به اتفاق مردم از حقيقت منحرف شده بودند و شرايط به گونهاى رقم خورده بود كه اصلاح آن بسيار مشكل بود چنان كه اميرالمؤمنين عليه السلام مردم را از خواندن « نماز تراويح » منع مىكردند و در مقابل با شعار « واعمراه » مواجه مىگشتند . [ ر . ك : شرح نهج البلاغه : 12 / 283 ] .
و اين نظير داستان قوم بنى اسرائيل است كه وقتى حضرت موسى جهت مناجات به كوه طور رفت و سرپرستى امور قوم خود را به هارون سپرد ، مردم همه مرتد شدند [ سوره طه : 85 - 94 ] و هنگامى كه هارون ايشان را ارشاد مىكرد تصميم به قتل او گرفتند .
اگر گفته شود كه اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان خلافت ظاهرى خود قدرت داشت با اين حال چرا با اعمال فشار به اصلاح امور اقدام نكرد ؟
مىگوييم حل اين اشكال وابسته به پاسخ اين پرسش است كه : « آيا امام وظيفه دارد مردم را به هر وسيلهاى اصلاح كند ؟ ! »
در جاى مناسب بايد به اين پرسش پاسخ داده شود . اين مسائل به تحقيق و بررسى بيشترى نياز دارد كه در اين جا مجال پرداختن به آنها نيست .