2 . ابراهيم بن محمّد علوى گفت كه طريف و ابونصر گفتند : نزد صاحب الزمان عليه السلام وارد شديم . فرمود : « صندل قرمز را برايم بياور » . آن را برايش آوردم ، سپس فرمود : « آيا مرا مىشناسى ؟ » گفتم : « تو سرور من و فرزند سرورم هستى » .
فرمود : « از تو در اين باره نپرسيدم » . طريف گفت : « تو سرور من و فرزند سرورم هستى » . فرمود : « از تو در اين باره نپرسيدم » . طريف گفت : « خداوند ، مرا فدايت كند ! برايم بيشتر توضيح بدهيد » . فرمود : « من آخرين وصى و جانشين پيامبرم و به وسيله من ، خداوند عزيز ، بلاها را از دوستان و شيعيانم دور مىكند » . « 1 » 3 . محمّد بن صالح گفت : صاحب الزمان عليه السلام پس از شهادت پدرش ، نزد جعفر كذّاب رفت . هنگامى كه در مورد ميراث ، اختلاف و منازعه بود . پس به او فرمود :
« اى جعفر ! چه شده كه به حقوق من تعرّض مىكنى ؟ » جعفر متحيّر و مبهوت و بىحركت شد . سپس آن حضرت ناپديد شد . جعفر به دنبال او در ميان مردم رفت ؛ ولى او را نديد . هنگامى كه مادر امام حسن عسكرى عليه السلام وفات كرد ، وصيت نمود كه در خانه دفن شود ؛ ولى جعفر با آنان مخالفت و دشمنى كرد و گفت : « اين خانه است و كسى نبايد در آن دفن شود » . در اين هنگام بود كه امام زمان عليه السلام ظاهر شد و فرمود : « اى جعفر ! آيا اين خانه توست ؟ » سپس ناپديد شد و ديگر ديده نشد . « 2 » 4 . ابامحمّد ، حسن بن على وجناء گفت : شبى در سن 54 سالگى ، كنار چاهى در سجده بودم و در دعايم تضرع و زارى مىنمودم كه كسى مرا صدا زد و گفت : « اى حسن بن وجناء ! برخيز » . برخاستم ، به ناگاه زنى را زرد رنگ با بدنى ضعيف و لاغر ديدم كه گمان مىكنم چهل سال يا بيشتر داشت . در مقابل من به راه افتاد و من از او
هامش
( 1 ) . ينابيع المودة ، ص 463 .
( 2 ) . ينابيع المودة ، ص 461 .