پاكتر از سخنش و همنشينى نيكوتر از او را نديدم ، رفتم تا با او سخن بگويم ، مردم مرا مشاهده كردند ، از برخى از آنان پرسيدم : « اين مرد كيست ؟ » گفتند : « اين فرزند رسول خداست ، در هر سال ، يك بار براى ياران خاصش آشكار مىشود و با آنان ، سخن مىگويد » . گفتم : « اى سرورم ! به سويت براى راهنمايى شدن آمدهام ، پس مرا راهنمايى و هدايت كن كه خداوند تو را هدايت نمايد » . ريگى به من داد و دگرگون شد . يكى از همنشينانش به من گفت : « چه چيزى به تو داد » . گفتم : « ريگى داده » ؛ و آن را نشان دادم كه به ناگاه ديدم سكهاى طلا شده است . پس به ناگاه او را ديدم كه به من پيوسته است و به من فرمود : « حجت خداوند بر تو ثابت شده ، نادانى و گمراهىات از بين رفته و حقيقت برايت آشكار شده ، آيا مرا مىشناسى ؟ » گفتم :
« نه » . فرمود : « من مهدى عليه السلام هستم و قيام كننده روزگارم و من كسى هستم كه زمين را از عدل و داد پر مىكنم ، همانطوركه پر از ستم شده است . همانا زمين از حجت خداوند ، خالى نمىشود و مردم در سرگردانى باقى نمىمانند و اين امانت است و در مورد اين جز با برادرانت كه اهل حقيقتاند ، سخنى مگو » . « 1 » 6 . ابونعيم ، محمّد بن احمد انصارى گفت : با گروهى به تعداد سى نفر در مستجار در مكّه بودم ، هيچ كدام از آنان ، صالح و پاكيزه نبودند ، به جز محمّد بن قاسم العلوى ، در روز ششم ذى الحجه سال 293 جوانى از طواف كعبه نزد ما آمد ، دو لباس فاخته داشت كه با آن محرم بود و در دستش ، نعلين همراه داشت . هنگامى كه او را ديديم ، به سبب هيبت و عظمتش همگى برخاستيم و هيچ كس از ما نماند ، مگر آنكه برخاسته بود ، به ما سلام كرد و در وسط مجلس نشست و ما گِرد او نشستيم ، سپس به راست و چپ نظرانداخت و گفت : « آيا مىدانيد امام صادق عليه السلام
هامش
( 1 ) . ينابيع المودة ، ص 464 .