نزدش رفتم و او را ديدم كه پاك و پاكيزه است . در اين هنگام امام عسكرى عليه السلام مرا صدا زد : « اى عمه ! پسرم را نزدم بياور » .
پس او را نزد امام عسكرى عليه السلام بردم . ايشان ، دست خود را زير نشستنگاه و كمر او قرار داد ، پاى او را در سينه خود قرار داد ، زبان خود را در دهان او فرو برد ، دست خود را روى چشم و گوش و مفصلهاى او كشيد و فرمود : « اى پسرم ! سخن بگو » .
امام مهدى عليه السلام فرمود :
« أشهد ان لا إله إلّااللَّه ، وحده لا شريك له و انَّ محمَّداً رسول اللَّه صلى الله عليه و آله »
سپس بر اميرالمؤمنين عليه السلام و امامان عليهم السلام صلوات و درود فرستاد تا رسيد به پدرش و سكوت نمود .
امام عسكرى عليه السلام به من فرمود : « اى عمّه ! او را نزد مادرش ببر تا به مادرش سلام كند و سپس او را نزد من بياور » .
پس او را نزد مادرش بردم و حضرت مهدى عليه السلام سلام نمود و سپس او را برگرداندم و در اتاق قرار دادم .
امام عسكرى عليه السلام فرمود : « اى عمه ! هنگامى كه روز هفتم ولادت شد ، نزد ما بيا » .
حكيمه خاتون عليه السلام مىگويد : هنگامى كه صبح شد ، رفتم تا به امام عسكرى عليه السلام سلام كنم و پرده را بردارم تا جوياى احوال سرورم ، امام زمان عليه السلام « شوم ؛ اما ايشان را نديدم .
گفتم : « اى سرور من ! فدايت شوم ، چه شده است ؟ »
فرمود : « اى عمه ! آن را امانت داديم به كسى كه مادر موسى عليه السلام ، موسى عليه السلام را به او امانت سپرده بود » .
حكيمه خاتون عليه السلام مىگويد : روز هفتم ، رفتم ، سلام كردم و نشستم .
امام عسكرى عليه السلام فرمود : « پسرم را نزد من بياور » .
سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 287
مساهمون: الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
ص٢٨٧