حكيمه خاتون عليها السلام گفت : « اى دخترم ! خداوند در اين شب فرزندى به تو مىبخشد كه در دنيا و آخرت ، سيد و سرور است » .
در اين هنگام نرجس خاتون عليها السلام خجالت كشيد و شرم و حيا كرد .
حكيمه عليها السلام مىگويد : هنگامى كه از نماز عشا فارغ شدم ، افطار نمودم و در رختخوابم خوابيدم . پس در نيمه شب براى نماز شب برخاستم و از نمازم فارغ شدم ، در حالى كه او خوابيده بود و اتّفاقى برايش پيش نيامده بود . نشستم و تعقيبات را خواندم و سپس خوابيدم . سپس با ترس از خواب پريدم ، در حالى كه او هنوز در خواب بود . پس از چند لحظهاى ، نرجس از خواب برخاست و نماز خواند و خوابيد .
حكيمه خاتون عليه السلام مىگويد : بيرون آمدم ، در حالى كه در جستجوى طلوع فجر بودم . پس هنگامى كه فجر اوّل شد ، او هنوز در خواب بود و برايم شك به وجود آمد كه آيا به دنيا مىآيد ؟ در اين لحظه ، امام حسن عسكرى عليه السلام از داخل اتاق ، مرا صدا زد و فرمود : « اى عمّه ! عجله نكن ؛ زيرا امر ولادت نزديك شده است » .
حكيمه خاتون عليه السلام مىگويد : نشستم و سوره سجده و ياسين را خواندم . در هنگامى كه من در آن حالت بودم ، نرجس با ترس از خواب پريد ، پس با سرعت به سوى او رفتم و گفتم : « بسم اللَّه عليك . آيا چيزى حس مىكنى ؟ »
گفت : « بله ، اى عمّه ! »
به او گفتم : « نَفَست را جمع كن و به قلبت فشار بياور ؛ اين همان چيزى است كه قبلًا به تو گفتم » .
حكيمه خاتون عليه السلام مىگويد : در اين هنگام ، سستى و خستگىاى را احساس كردم و به خواب فرو رفتم . هنگامى كه به هوش آمدم ، پردهها كنار رفت و ديدم كه نوزاد به دنيا آمده و با مواضع هفتگانهاش بر روى زمين سجده كرده است .
سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 286
مساهمون: الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
ص٢٨٦