تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
به من افتاد ، گفت : آقا مژده بدهم ؟ گفتم : چه خبر است ؟ من گمان كردم خواهرم يا برادرم از همدان آمده‌اند . گفت : بشارت ، مادرم را شفا دادند ، گفتم : كى شفا داد ؟ گفت : مادرم چهار ساعت بعد از نيمه شب با صداى بلند و شتاب و اضطراب ما را بيدار كرد ؛ چون براى مراقبت مريض دختر و برادرش حاج مهدى و خواهرزاده‌اش مهندس غفارى كه اين دو نفر اخيراً از تهران آمده بودند تا مريضه را براى معالجه به تهران ببرند ، اين سه نفر در اطاق مريض بودند كه ناگهان داد و فرياد مريضه كه مىگفت : برخيزيد آقا را بدرقه كنيد ! برخيزيد آقا را بدرقه كنيد . مىبيند تا اينها از خواب برخيزند آقا رفته ، خودش كه چهار روز بود نمىتوانست حركت كند ، از جا مىپرد دنبال آقا تا دم در حياط مىرود . دخترش كه مراقب حال مادر بود ، در اثر سر و صداى مادر - كه آقا را بدرقه كنيد - بيدار شده بود ، دنبال مادر تا دم در حياط مىرود تا ببيند كه مادرش كجا مىرود ، دم درب حياط مريضه به خود مىآيد ؛ ولى نمىتواند باور كند كه خودش تا اينجا آمده . از دخترش زهرا مىپرسد : زهرا ! من خواب مىبينم يا بيدارم ؟ دخترش پاسخ مىدهد : مادرجان ! تو را شفا دادند . آقا كجا بود كه مىگفتى آقا را بدرقه كنيد ! ما كسى را نديديم ؟ مادر مىگويد : آقاى بزرگوارى در زىّ اهل علم ، سيّد عالى قدرى كه خيلى جوان نبود ، پير هم نبود به بالين من آمد گفت : برخيز خدا تو را شفا داد . گفتم : نمىتوانم برخيزم . با لحنى تندتر فرمود : شفا يافتى برخيز . من از مهابت آن بزرگوار برخاستم . فرمود : تو شفا يافتى ديگر دوا نخور و گريه هم مكن .