تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
و صدها نفر ديگر را نگران نمود ؛ يعنى همسر اين‌جانب ( محمّد متّقى همدانى ) در اثر دو سال غم و اندوه و گريه و زارى از داغ دو جوان خود كه در يك لحظه در كوه‌هاى شميران جان سپردند ، در اين روز مبتلا به سكته ناقص شدند . البته طبق دستور دكترها مشغول به معالجه و مداوا شديم ؛ ولى نتيجه‌اى به دست نيامد . تا شب جمعه 22 ماه صفر يعنى چهار روز بعد از حادثهء سكته ، شب جمعه تقريباً ساعت يازده رفتم در غرفه خود استراحت كنم ، پس از تلاوت چند آيه از كلام اللَّه و خواندن دعايى مختصر از دعاهاى شب جمعه از خداوند تعالى خواستم كه امام زمان حجة بن الحسن - صلوات اللَّه عليه و على آبائه المعصومين - را مأذون فرمايد كه به داد ما برسد و جهت اينكه متوسل به آن بزرگوار شدم و از خداوند - تبارك و تعالى - مستقيماً حاجت خود را نخواستم ، اين بود كه تقريباً يك ماه قبل از اين حادثه ، دختر كوچكم فاطمه از من خواهش مىكرد كه قصه‌ها و داستان‌هاى كسانى كه مورد عنايت حضرت بقية اللَّه - روحى و ارواح العالمين له الفداء - قرار گرفته و مشمول عواطف و احسان آن مولا شده‌اند ، را براى او بخوانم ، من هم خواهش اين دخترك ده ساله را پذيرفتم و كتاب نجم الثاقب حاجى نورى را براى او خواندم . در ضمن من هم به اين فكر افتادم كه مانند صدها نفر ديگر ، چرا متوسل به حجت منتظر امام ثانىعشر - عليه سلام اللَّه الملك الاكبر - نشوم ، لذا همانطور كه در بالا تذكّر دادم ، حدود ساعت يازده شب به آن بزرگوار متوسّل شدم و با دلى پر از اندوه و چشمى گريان به خواب رفتم ، ساعت چهار بعد از نيمه شب جمعه طبق معمول بيدار شدم ، ناگاه احساس كردم از اطاق پايين كه مريض سكته كردهء ما آنجا بود ، صداى همهمه مىآيد . سر و صدا قدرى بيشتر شد و ساكت شدند . ساعت پنج و نيم كه آن روزها اوّل اذان صبح بود به قصد وضو آمدم پايين ، ديدم صبيه بزرگم كه معمولًا در اين وقت در خواب بود ، بيدار و غرق در نشاط و سرور است . تا چشمش