شدم به ولىّ عصر - ارواحنا فداه - بيابان همواره تا حدّ بصر احدى پيدا نبود ، ناگهان ديدم جوانى نزديك من پيدا شده كه به سيدمهدى پسر سيدحسين كربلايى شباهت داشت ( نظرم نيست كه فرمود دو نفر بودند يا همان يك نفر و نظرم نيست كدام سبقت به سلام كرديم ) عرض كردم : نامت چيست ؟
فرمود : سيدمهدى .
عرض كردم : ابن سيدحسين ؟
فرمود : نه ابن سيدحسن .
عرض كردم : از كجا مىآيى ؟
فرمود : از خضير ( چون مقامى در آن بيابان بود به عنوان مقام خضر عليه السلام ، من خيال كردم مىفرمايد از آن مقام آمدم ) .
فرمود : چرا اينجا توقف كردهاى ؟
شرح خوابيدن شتر و بيچارگى خود را عرض كردم . تشريف برد نزد شتر ديدم تا دست روى سر او گذارد ، شتر برخاست ايستاد و آن حضرت با آن صحبت مىفرمايد و با انگشت سبابه ، طرف چپ و راست را به شتر نشان مىدهد . بعد تشريف آورد نزد من و فرمود : ديگر چه كار دارى ؟ عرض كردم : حوايجى دارم ؛ ولى فعلًا با اين حال اضطراب و نگرانى نمىتوانم عرض كنم . جايى را معين فرماييد تا با حواس جمع مشرف شده عرض كنم . فرمود : مسجد سهله ، يك لحظه از نظرم غايب شد . آمدم نزد پدرم گفتم : اين شخص كه با من صحبت مىكرد ، كدام طرف رفت ؟
( مىخواستم بفهمم اينها هم حضرت را ديدهاند يا نه ) .
گفتند : احدى اينجا نيامد و تا چشم كار مىكند ، بيابان پيدا است .
گفتم : سوار شويد برويم .
گفتند : شتر را چه مىكنى ؟
سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 283
مساهمون: الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
ص٢٨٣