انسانى كه گرم توجه به حق تعالى است و در عوالم وصال با او سير مىكند اگر غير او و خودش را فراموش كرده و خلع بدن شده باشد عجيب
نيست چنان كه معروف است كه پيكان تير را ازبدن اميرالمؤمنين عليه السلام در حال نماز مىكشيدند و آن حضرت دردى احساس نمىفرمود :
در نماز آن چنان زجا رفتى * كه دعاوار بر سما رفتى
پر به سوداى تن نكوشيدى * گاه كَندى و گاه پوشيدى
بود غفلت زسلخ پيكانش * كه به تن بود آن نه برجانش
وقتى كه بانوان مصرى با ديدن جمال يوسف چنان از خود بىخود شدند كه بر حسب آيهء كريمهء :
فلما رأينه اكبرنه و قطعن ايديهن وقلن حاش الله ما هذا بشراً ان هذا الا ملك كريم « 1 »
دستهاى خود را به جاى ترنج بريدند و به آن التفات نداشتند ، پس اگر اصحاب سيد الشهدا عليه السلام با آن درجهء بلند معرفت و با اينكه غرق تماشاى جمال الهى بودند و بر حسب اخبار ، حضرت منازل آنها را به آنان نشان داد ، ضرب شمشير و تير و نيزه را بر جان خود خريدند و آن چنان
هامش
( 1 ) . سورهء يوسف ، آيهء 31 ؛ هنگامى كه چشمشان به او افتاد ، او را بسيار بزرگ شمردند و دستهاى خود را بريدند و گفتند : منزه است خدا ؛ اين بشر نيست اين يك فرشتهء بزرگوار است !