تخطي إلى المحتوى الرئيسي

همپاى انقلاب (خطبه هاى نماز جمعه) (فارسى) — صفحة 835

مساهمون:

ص٨٣٥
ايشان را از مدينه به بغداد احضار كرد . امام جواد عليه السلام به بغداد آمد . مأمون ، استقبال گرمى از ايشان كرد و فوق العاده به ايشان احترام مىگذاشت . در مجالس ، جايگاه ايشان را در كنار خود و برتر از ديگران قرار مىداد . مردم بغداد ، حضرت امام جواد عليه السلام را به عنوان يك شخصيتِ بسيار برجسته شناختند . بنى عباس از اين امر بسيار ناراحت شدند و به مأمون گفتند : او هنوز يك بچه است . حتى معلوم نيست كه قرائتِ قرآن و يا مسائل فقهى را به خوبى ياد گرفته باشد ! چرا اين قدر به او احترام مىگذارى ؟ همچنين بنى عباس به مأمون مىگفتند : حضرت جواد عليه السلام از خاندان على عليه السلام است . بين علويان و عباسيان ، كينه‌اى ديرين وجود دارد . شما پدر او را وليعهدِ خود كرديد و عاقبت هم پشيمان شديد . اكنون چرا با احترام گذاشتن به حضرت جواد ، سببِ شهرت اجتماعىِ او و درست شدنِ دردِ سر براى حكومت مىشوى ؟ بر طبق نوشتهء شيخ مفيد در كتاب ارشاد ، مأمون به بنى عباس گفت : اين كه روابط ما با علويان بد است ، تقصيرِ ماست ، تقصيرِ آنها نيست . حق با آنها است . من از آوردنِ امام رضا عليه السلام هم پشيمان نشدم ، بلكه از برخى كارهاى ديگرم بسيار پشيمان هستم . البته ممكن است مأمون اين حرف‌ها را از روى نيرنگ و فريبِ سياسى زده باشد . سپس مأمون به بنى عباس گفت : من حضرت جواد عليه السلام را به بغداد آورده‌ام و تصميم دارم دخترم امّ فضل را به او بدهم و او را داماد خودم بنمايم . بنى عباس از اين موضوع ، بسيار عصبانى و ناراحت شدند . همچنين مأمون به بنى عباس گفت : مىگوييد كه حضرت جواد هنوز كودك است و حتى معلوم نيست كه قرائتِ قرآن و مسائل فقهىِ ابتدائى را هم فرا گرفته باشد ؟ من به شما پيشنهاد مىكنم كه بزرگ‌ترين دانشمندان زمان را دعوت كنيد تا با او به بحث و مناظرهء علمى بپردازند . بنى عباس از اين پيشنهاد مأمون استقبال كردند . جلسهء رسمىِ بسيار بزرگى را تشكيل دادند . تمام فقها ، دانشمندان و شخصيت‌هاى اجتماعى را دعوت نمودند . مأمون هم به آن جلسه آمد . بنى عباس از يحيى بن اكثَم خواسته بودند كه در آن جلسه با امام جواد عليه السلام مناظره كند . در آن جلسه ، يحيى بن اكثم به امام جواد عليه السلام عرض كرد : آيا اجازه مىدهيد چيزى از شما بپرسم ؟ امام جواد عليه السلام فرمودند : اگر مايل هستى ، بپرس . يحيى بن اكثم گفت : اگر شخصى در حرمْ صيدى را بكشد ، آيا اين كار او ايرادى دارد يا خير ؟ چه كارى بايد انجام دهد ؟ امام جواد عليه السلام فرمودند : آيا خودش در داخلِ حرم است و صيدش در خارجِ حرم يا خودش در خارج از حرم است و صيدش داخلِ حرم يا اينكه هر دو در حرم هستند ؟ آيا اولين بار است كه صيد مىكند يا قبلًا هم صيد كرده است ؟ آيا مسئله را بلد بوده يا بلد نبوده است ؟ آيا صيدش شتر مرغ بوده يا چيز ديگرى بوده است ؟ همچنين امام جواد عليه السلام ، بقيهء صورت‌هاى مسئله را هم بيان فرمودند و از يحيى بن اكثم پرسيدند : منظور شما كدام يك از صورت‌هاى اين مسئله است ؟ يحيى بن اكثم چهره‌اش سرخ شد و زبانش بند آمد و نتوانست به امام جواد عليه السلام پاسخ دهد ! و عرض كرد اجازه دهيد من مدتى فكر كنم . در آن جلسه ، عجز و ناتوانى علمى بزرگ‌ترين دانشمندِ آن روزِ بغداد يعنى يحيى بن اكثم در برابر امام جواد عليه السلام به خوبى بر همگان آشكار شد . مأمون نگاهى به بنى عباس كرد و با نگاه خود به آنها فهمانْد :