به خدا سوگند ، پسر ابو طالب از مرگ بى پژمان است ، بيش از آن كه كودك پستانِ مادر را خواهان است . . . ]
امير المؤمنين عليه السلام فرمود : اى عباس و اى ابو سفيان ! فتنه از هر سو برخاسته و انقلابِ نوپاى اسلام را تهديد مىكند . نبايد گذاشت وحدت مسلمانان به هم بخورد . از تفرقه ، اختلاف و هرج و مرج بترسيد و راه سلامت در پيش گيريد .
اگر همهء مدينه پر از لشكريانِ من باشد ، من آنها را براى چه مىخواهم ؟ براى برادر كُشى ؟ ! براى اينكه به خلافت برسم ؟ ! بدانيد كه اين لقمهء شيرينى نيست .
آبى گنديده است .
مسئوليتِ يك ملت بزرگ و يك انقلابِ الهى را به گردن گرفتن و اين كشتى را به ساحل نجات رساندن ، كار آسانى نيست .
شيرينى ندارد . آبى تلخ است كه هر كس بخواهد آن را فرو بَرَد ، گلوگيرِ او خواهد شد .
بعد فرمود : من بر سرِ دو راهى گير كردهام .
اگر حرف بزنم و از حقّ خلافتِ خود دفاع كنم ، مىگويند : ببينيد ، على چقدر حريص به قدرت است ! و اگر سكوت كنم ، مىگويند : ترس و ناتوانى ، او را فرا گرفته است !
على عليه السلام خانهنشين شد و بيست و پنج سال گذشت تا اينكه در سال سى و پنج هجرى گروهى از مسلمانان شورش كردند . در آن شورش ، عثمان كشته شد . بزرگان صحابه ، نزد امير المؤمنين عليه السلام آمدند كه با او بيعت كنند ؛ اما على ، خلافت را نپذيرفت . تا اينكه اصرار كردند و خلافت را به على تحميل كردند .
على عليه السلام براى اينكه خلافتِ آنها را نپذيرد ، فرمود :
« دَعُونى وَ الْتَمِسُوا غَيْرى . . . وَ انَا لَكُمْ وَزيراً خَيْرٌ لَكُمْ مِنّى اميراً . » « 1 »
[ مرا بگذاريد و ديگرى را به دست آريد . . .
من اگر وزيرِ شما باشم ، بهتر است تا اميرِ شما باشم . ]
مالك اشتر نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد و گفت : اين حرفها چيست كه مىگويى و از قبولِ خلافت خوددارى مىكنى ؟ ! آيا فراموش كردهاى كه دختر پيامبر صلى الله عليه و آله را سوارِ مركوب مىكردى و درِ خانهء تك تكِ صحابه مىرفتى و مىگفتى : شترِ خلافت را از مسيرش منحرف نكنيد ؟
امروز كه شتر خلافت درِ خانهء تو خوابيده است ، چرا آن را رد مىكنى ؟ على عليه السلام فرمود :
مالك ! شرايط عوض شده است . آن برخورد مربوط به شرايطِ بيست و پنج سال پيش بود .
حالا شرايط ديگرى حاكم شده است .
بالاخره على بن ابى طالب در سال 35 هجرى خلافت را پذيرفت . غوغاها برخاست .
جنگ جمل به راه افتاد . جنگ نهروان راه افتاد . جنگ صفّين راه افتاد . توطئهء حكميّت پيش آمد .
تا اينكه در سال چهل هجرى در نيمهء ماه رمضان ، على عليه السلام تصميم گرفت كار را يكسره كند . قرارگاهى در نُخَيله ايجاد كرد .
شمشيرِ خود را كشيد و بر روىِ دوش گرفت و گفت : اگر هيچ كس با من نيايد ، من به تنهايى به شام خواهم رفت .
مردم كم كم جمع شدند . بسيجىها آمدند و قرار بود همين روزها ، روز نوزدهم ، بيستم يا بيست و يكم ، على عليه السلام به سوى شام حركت كند . در سحرگاهِ روزى مانند امروز ، در يك توطئهء شرورانه و خطرناك ، على بن ابى طالب عليه السلام در محراب عبادت به دستِ گروهى به نام « خوارج » ، ترور شد و به شهادت رسيد و در بيست و يكم ماه مبارك رمضان ، به رسول الله صلى الله عليه و آله پيوست .
هامش
( 1 ) - نهج البلاغه ، خطبهء 92 .