تخطي إلى المحتوى الرئيسي

همپاى انقلاب (خطبه هاى نماز جمعه) (فارسى) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
رژيم حاكم بود و با بنى عباس نيز مانند بنى اميه برخورد مىكرد و شيعيان خود را از ورود در دستگاه بنى عباس نهى مىفرمود و با مأموران حكومتى برخوردِ شيرين نمىكرد . ابن ابى لَيلى قاضى حكومت بنى عباس بود . سعيد به او گفت : بيا به ديدن امام صادق عليه السلام برويم . ابن ابى لَيلى پرسيد : چرا به ديدنِ او برويم ؟ سعيد گفت : براى ديدن و بحث علمى برويم و يك بحثى را مطرح كنيم . سعيد و ابن ابى لَيلى با هم به حضور امام صادق عليه السلام رفتند . امام صادق عليه السلام با سعيد احوالپرسى كرد و حالِ خودش و خانواده‌اش را پرسيد . بعد فرمود : شخصى كه با شما آمده ، كيست ؟ سعيد گفت : اين شخص ، ابن ابى لَيلى ، قاضىِ حكومت است . امام صادق عليه السلام نگاهى به ابن ابى لَيلى انداخت و فرمود : تو قاضىِ مسلمانان هستى ؟ گفت : بله . امام فرمود : مال اين شخص را مىگيرى و به فرد ديگرى مىدهى و مالِ فردِ ديگرى را مىگيرى و به اين شخص مىدهى . شخصى را كتك مىزنى و ديگرى را زندان مىكنى . با چه اجازه و بر چه اساس و ميزانى اين كارها را انجام مىدهى ؟ اى ابن ابى لَيلى ! بترس از آن روزى كه آسمان مانند نقرهء داغ مىشود و زمين هم داغ مىشود و اين مردمى كه در بارهء آنها حكم كرده‌اى ، مىآيند در نزد خداوند و از تو شكايت مىكنند و تو در آن زمان هيچ پناهى ندارى . آيا از خدا نمىترسى ؟ ابن ابى لَيلى مىگويد : من به حالى افتادم كه نمىتوانستم بنشينم و نمىتوانستم از جايم برخيزم و جهنم را با چشمِ خودم مىديدم . امام صادق با مأموران حكومتى اين گونه برخورد مىكرد . در دوران زندگى امام صادق عليه السلام ، حكومت بنى اميه ، تضعيف شده بود ؛ زيرا سران حكومت وقت ، مردم را به فراموشى سپرده بودند و خود به هرزگى و عياشى مشغول بودند و براى تأمين مخارجشان ، هزينه‌هاى زيادى را بر مردم تحميل مىكردند . در نتيجه ، در مناطق مختلف ، مخالفانى به وجود آمده بودند و مقاومت‌هاى منطقه‌اى شروع شده بود . روز به روز حكومت مركزى بنى اميه بيشتر تضعيف مىشد . به همين دليل ، اعمال محدوديت‌ها و فشارهاى سياسىِ آنها بر امام صادق عليه السلام كاسته شده بود . امام صادق عليه السلام از اين فرصت ، به بهترين شكلِ ممكن براى تبليغ دين استفاده كردند . با روى كار آمدن بنى عباس ، منصور دوانيقى بيش از همه به آزار و اذيت امام صادق عليه السلام پرداخت . منصور به مقام و نفوذ علمى و معنوى امام صادق عليه السلام حسد مىبُرد . او مىخواست كه مردم ، او را به عنوان خليفهء پيغمبر صلى الله عليه و آله بشناسند . حتى روزى منصور به بالاى منبر رفت و به مردم گفت : مردم ! من سلطان خداوند و قدرت خداوند در روى زمين هستم . من امينِ پروردگار بر شما و اموال شما هستم . چيزى را نمىگويم و عمل نمىكنم ، مگر اينكه خداوند دستور داده باشد . بر شما واجب است كه فرمان‌هاى مرا اطاعت كنيد و مرا به عنوان خليفهء رسول الله بشناسيد . با اين حال ، مردم هرگز اين مقام معنوى را براى او قائل نبودند . منصور دوانيقى خودش نسبت به امام صادق عليه السلام كينه و دشمنى داشت و چنين نبود كه دشمنى و بد رفتارىِ او با امام صادق اثرِ تحريكِ مأمورانِ زيردستش باشد . منصور چندين بار امام صادق عليه السلام را به جاهاى مختلف ، تبعيد كرد و چندين بار تصميم به كشتنِ ايشان گرفت تا سرانجام ، اين جنايت بزرگ را مرتكب شد و ايشان را به شهادت رسانيد . امام صادق عليه السلام در چنين