تخطي إلى المحتوى الرئيسي

در پرتو وحى (فارسى) — صفحة 461

مساهمون:

ص٤٦١
باز گفتم : من قارى نيستم . باز هم مرا گرفت و فشار زيادى داد . باز هم رها ساخت . بار سوم گفت : بخوان . همان جواب را گفتم . او همان عمل را انجام داد . بار چهارم به من گفت : اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يعْلَمْ . پس رسول‌الله از « حرا » برگشت در حالى كه قلبش مىلرزيد داخل منزل خديجه شد و فرمود : مرا بپوشانيد ، مرا بپوشانيد ! پس او را پوشاندند و وحشت از او رفت . داستان را بر خديجه باز گفت ، و گفت : من بر خودم مىترسم . خديجه به او گفت : نه چنين نيست . خداوند تو را رها نخواهد ساخت ، تو صله رحم مىكنى ، چارهساز بيچارگان هستى ، عريان و ضعيف را مىپوشانى و يار و ياور ضعفا و نداران هستى . خديجه او را پيش ورقة بن نوفل بن اسد بن عبدالعزى ( پسر عموى خود ) كه در جاهليت به دين عيسى درآمده و از شرك و بتپرستى دست كشيده بود و عبرى را خوب مىدانست و انجيل را مىخواند و مىنوشت و پيرمردى كور بود - برد و خطاب به وى گفت : پسر عمو ! بشنو داستان ايشان را . او از رسول‌الله مطلب را پرسيد ، پيغمبر چيزى را كه ديده بود ، به او گفت . او گفت : اين همان ناموس است كه خداوند او را به سوى موسى فرستاد . اى كاش من باشم روزى كه قوم تو ، تو را بيرون مىكنند و من تو را يارى كنم ، پيامبر پرسيد : آيا آنها مرا بيرون مىكنند ؟ ورقه گفت : آرى ، لكن طولى نكشيد كه ورقه مرد » . « 1 »
هامش
( 1 ) . براى نمونه به مسند احمد حنبل ، ج 6 ، ص 222 و 223 و نيز صحيح بخارى ، ج 1 ، ص 3 و 4 مراجعه شود .