پيامبر گرامى ، بسيارى از آنان ، به عمق و جوانب گوناگون آموزههاى اسلام هنوز دست نيافته و از اسلام جز اقرار زبانى به توحيد و نبوّت و . . . بهرهاى نداشتند ؛ « 1 » به عهدهء كسانى وانهد كه مدّعى ايمان بودند امّا خداوند در توصيفِشان فرمود :
« قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمنُ فِى قُلُوبِكُمْ » . « 2 »
بگو : ايمان نياوردهايد بلكه بگوييد : اسلام آوردهايم ؛ و هنوز ايمان در دلهايتان راه نيافته است . « 3 »
هامش
( 1 ) . على عليه السلام فرمود : وَلَيسَ كُلُّ أصْحابِ رَسُولِ اللَّه صلى الله عليه و آله مَنْ كانَ يَسْأَلَهُ وَيَسْتَفْهِمُهُ حَتّى انْ كانُوا لَيُحِبُّونَ أنْ يَجِيءَ الْاعْرابيُّ وَالطَّارِئُ فَيَسْأَلُهُ عَلَيْهِ السَّلامُ حَتّى يَسْمَعُوا ؛ همهء ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله چنان نبودند كه از او چيزى پرسند و دانستن آن را از او خواهند ، تا آنجا كه دوست داشتند عربى بيابانى كه از راه رسيده ، از او چيزى بپرسد و آنان بشنوند ، ( نهج البلاغه ، خطبه 210 ) .
( 2 ) . حجرات ، آيهء 14 .
( 3 ) . ابن ابى الحديد ، دربارهء مسأله خلافت و جريان سقيفه و شورا ، گويد : از ابوجعفر ، يحيى بن محمد علوى ، نقيب بصره ، هنگامى كه اين خطبه ( خطبه 164 ) را پيش او مىخواندم ، پرسيدم : منظور على عليه السلام از اين سخن كه فرمود : « فَانَّها اثَرَةً شَحَّتْ عَلَيْها نُفُوسُ قَوْمٍ وَسَخَتْ عَنْها نُفُوسُ آخَرِينَ ؛ خلافت چيز برگزيدهاى بود كه نفسهاى گروهى بر آن بخل ورزيد و نفسهاى قوم ديگر آن را بخشيد و از آن گذشت » چيست ؟ و آن قومى كه آن مرد اسدى گفته است : « چرا و چگونه قوم شما ، شما را از اين مقام ( امامت ) بازداشتند ، و حال آن كه شما بدان سزاوارتريد ؟ » كيستند ؟ آيا منظور آن حضرت روز سقيفه است يا روز شورا ! ابوجعفر كه خدايش رحمت كناد با آن كه شيعه و علوى بود مردى با انصاف و سخت خردمند بود ، گفت : منظور ايشان روز سقيفه است . گفتم دل من به من اجازه نمىدهد ( دل من راضى نمىشود ) كه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را چنين تصور كنم كه با پيامبر صلى الله عليه و آله مخالفت ورزيده ، و نص و تصريح او را رد كنند و ناديده انگارند . نقيب گفت : من هم روا نمىدارم كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت دهم : امر امامت را مهمل داشته و مردم را سرگشته و بيهوده رها فرمايد و حال آن كه هيچگاه از مدينه بيرون نرفت مگر آن كه اميرى بر آن گماشت . و اين كار در حالى صورت مىگرفت كه پيامبر صلى الله عليه و آله زنده بود و از مدينه هم چندان دور نبود . چگونه ممكن است براى پس از مرگ خود كه ديگر قادر به تدارك آن چه پيش آيد نيست ، كسى را امير نكند ، ( شرح نهج البلاغه ، ابن ابىالحديد ، ج 9 ، ص 248 ) .
عبداللَّه عمر فرزند خليفهء دوم ، به پدر خود گفت : مردم مىگويند تو نمىخواهى كسى را جانشين خود قرار دهى ! اگر تو ساربانى يا چوپانى مىداشتى و او نزد تو مىآمد و شتران يا گوسفندان تو را همين گونه رها مىكرد ، تو مىگفتى اين چوپان مقصّر است ، در حالى كه اداره و سرپرستى مردم از چراندن گوسفندان و شتران مهمتر است . اى پدر ! چون به نزد خداى - عزّ وجلّ - رسى ، چه پاسخ دهى ، در صورتى كه كسى را براى سرپرستى بندگان او به جاى خويش تعيين نكرده باشى ؟ ! ( الغدير ، ج 7 ، صص 132 و 133 ) .
عايشه به عبداللَّه بن عمر ، گفت : پسرم ، سلام مرا به پدرت ( عمر ) برسان و بگو ، امت محمد را بىسرپرست رها مكن . كسى را در ميان آنان جانشين خود ساز و مسلمانان را چون رمهء بى شبان وا مگذار ؛ چرا كه مىترسم آشوب بر پا شود ( الامامة والسياسة ، ج 1 ، ص 28 ) . معاوية بن ابى سفيان ، هنگامى كه مىخواست مثل يزيدى را ، در ميان مسلمانان به خلافت برساند ، به همين حكم عقلى مسلّم چنگ زد و گفت : من هراسناكم از اين كه امت محمد را ، پس از خود ، چون رمهاى بىشبان رها كنم ( همان ، ج 1 ، ص 151 ) .
شگفتا كه عبداللَّه عمر و عايشه و مهمتر از اين دو ، معاوية براى امت و بىسرپرست ماندن امت - آن هم پس از قِوام يافتن اسلام - نگرانند و دل مىسوزانند ، امّا خداوند و پيامبر او ، به اين امر مهمّ و حياتى توجه ندارند . و در روزگارى كه هنوز اسلام ، مكتبى تازهپاست ، محمد صلى الله عليه و آله آن را همين گونه رها مىكند و مىرود . . . ؟ « تَعالى اللَّهُ عَمَّا يَقُولُهُ سُفهاها » .