بدهد ؟ « هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ » ! ! آرى ، اين شعار حسين در برابر دشمن از محكمات عاشورا است . بنابراين آن چه اتّفاق افتاد ، از قبيل نصايح و مواعظ ، همه و همه ، براى اين بود كه حجّت را بر دشمن تمام كند و راه هر گونه عذرآورى را به روى عمر سعد و همپالگىهاى او بربندد . در روز عاشورا ، بارها و بارها ، با لشگر دشمن سخن گفت و آنها را از شخصيّت خود و دودمان و تبارش آگاه كرد ، تا مگر ، « حرّ » ديگرى بيدار شود و در صف آزادگان و بهشتيان درآيد . و دريغا ، كه سخنان آن بزرگِ بزرگان در آن كوردلانِ حرامخوار ، و فريبخوردگانِ بىمغز ، تأثير نگذاشت .
حسين عليه السلام را كه با صميميت و مظلوميت براى تفكيك اسلام « نَبَوى » از اسلام « امَوى » بپاخاسته بود به شهادت رساندند و زن و فرزند و خاندان او را به اسارت بردند ، و داغ ننگِ ابدى را بر دامن خود فرونشاندند . « 1 »
هامش
( 1 ) . يكى از ابواب كتاب الحجّة اصول كافى « بَابُ أنّ الأئِمّةَ عليهم السلام يَعْلَمُونَ مَتى يَمُوتُونَ وَانَّهُم لايَمُوتُونَ إلّابِاخْتِيارٍ مِنْهُم . امامان عليهم السلام مىدانند كه چه وقت مىميرند ، و نمىميرند مگر به اختيار خود » . و در همين باب آمده است كه امام ابوعبدالله صادق فرمود :
أىُّ امامٍ لايَعْلَمُ مَا يُصِيبُه وَالى مَا يَصِيرُ ، فَلَيْسَ ذَلِكَ بِحُجَّة لِلَّهِ عَلَى خَلْقِه ، هر امامى كه نداند چه به وى مىرسد و چه پايانى دارد او حجت خدا بر خلقش نيست ؛ يعنى امام به حق نيست » ، ( ج 1 ، ص 258 ) .
خطاى برخى - كه امام حسين عليه السلام فريب متظاهران به طرفدارى را ، خورده بود ، و امّا در كربلا اوضاع را بر خلاف آن چه تصور كرده بود و گريزناپذير يافته است ، و ناخواسته به سوى كشته شدن رفته است - در اين است كه پنداشتهاند امام عليه السلام مىخواست هدفش را در عين حفظ جان ، به تحقق رساند . حال آن كه از همان آغاز آهنگ آن داشت كه با ايثار جانش به آن تحقق بخشيده و چاره و راهى جز ايثار جان نمىديد . او شهادتش را با سياست روشن طراحى شدهاى به صورت فاجعهآميز و هيجان آور ترتيب داد تا دستگاه حاكم را نشانه رود و پيش از هر كارى نقش يزيد و سردارانش ، مانند « عبيدالله بن زياد » و « عمر سعد » تباه و بر آب گردد . و اين امر عقلايى است شرايط اجتماعى در دورهء امامت آن بزرگوار به گونهاى بود كه مردم خود را با حكومتهاى ناقص و فاقد مقتداى صالح وفق داده بودند از اين رو كمتر بيگانگى يزيد را از اسلام و امامت قرآنى ، احساس مىكردند . خليفگانى چون ابوبكر و بدتر از اين دو ، عثمان و حاكم مستبد و تزويرگرى چون معاويه را از سرگذرانده بودند تا آنجا كه آماده بودند با حاكمى فاسق چون يزيد ، مدارا كرده و همزيستى مسالمتآميز داشته باشند . امام حسين عليه السلام پيش از هر كار ماهيت يزيد را افشا كرده و توانست در اين سازگارى و مسالمت و سكوت ، اخلال كند . براى همين با داشتن برنامه و آگاهى دقيق از جريانات و حوادث و آن چه در پيش رو خواهد داشت ، زندگى پربارش رابه گونهاى تنظيم كرد كه او را به هدفش نزديكتر كند . و مىدانيم كه مهمترين حادثه در زندگى هر كس از جمله امام حادثه مرگ اوست كه آخرين حادثهء زندگى است . امام عليه السلام به گونهاى از مدينه به سوى مكه و از مكه به سوى عراق حركت خود را آغاز كرد ، كه در پايان مسير حركتش او را به هدف نزديكتر كند و روشن است كه پديد آوردن اين چگونگى ، نقشه و برنامهاى مىطلبد تا آخرين جزء زندگى با ديگر اجزاى آن انسجام لازم رابيابد و پيوستگى مطلوب حاصل گردد . اشعارى كه به آنها استشهاد مىكرد : « سَامضي وَمَا بِالمَوتِ عَار عَلَى الفَتَى / اذَا مَانَوى حَقّاً وَجَاهَدَ مُسْلِماً » . و نيز پاسخهايى كه به خير خواهان مىداد و اين كه جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله در خواب فرموده است :
« انَّ اللَّهَ شَاءَ انْ يَرَاكَ قَتِيلًا وَيَراهُمْ سَبَايَا ؛ بى گمان خدا خواسته تو شهيد شوى و ايشان اسير » حاكى از اين بود كه آن شهيد از شهادت خود و يارانش و همينطور ، از اسارت زن و فرزندانش ، آگاه است . براى همين ، نه تنها شهادتش را طراحى كرد ؛ بلكه اسارت اهل بيتش را نيز ، به گونهاى طراحى كرد كه به شهادت او و يارانش بيانجامد و نتيجه مطلوب را بدهد . و اسيران بتوانند در پرتو خونهايى كه در عاشوراء ريخته شده است ، افشاگرى كنند و بذر آگاهى را بر دلها بپاشند . به گونهاى كه امامان عليهم السلام پس از او با گشودن مدرسهها و برافراشتن پرچم خونين عاشورا ، به جهاد علمى عظيمى اقدام كنند و شجرهء نبوّت را بالنده و بارور سازند .
اين حقيقت كه امام حسين عليه السلام از شهادت و اسارت آگاه بوده و آن را به دقت و حساب شده تنظيم كرده است مسلم و غير قابل انكار و مؤيّد به اسناد تاريخى بىشمار و معتبر است . جالب اينكه ، همه آنها كه ايشان را از رفتن به سوى عراق منع كرده ، برحذر مىداشتند ، همگى مىدانستند كه شرايط به گونهاى است كه شمشيرها همه به سوى اوست و آن حضرت نيز ، همه را تأييد مىفرمود . تنها كسى كه امام عليه السلام را به رفتن به سوى عراق تشويق مىكرد عبدالله بن زبير بود و تشويق او حاكى از اين بود كه در صورت عزيمت به عراق و كوفه سرانجامى جز شهادت ندارد ؛ زيرا مسلم بوده كه فرزند زبير در سر هواى حكومت داشت و در اين راه ، يزيد دشمن او بود و حسين رقيب او . و مىدانسته ، تا زمانى كه حسين عليه السلام در مكّه باشد مردم به سراغ او نرفته و با او بيعت نخواهند كرد . از اين رو ، وجود حسين عليه السلام در مكه بر ابن زبير گران آمد ، چون مردم آن سامان او را طراز حسين عليه السلام نمىدانستند . و او را هيچ چيز خوشتر از هجرت حسين عليه السلام نبود . و ابن عبّاس نيز به اين حقيقت پى برده بود و به امام عليه السلام گفته است : « شما با رفتن به عراق ، دل ابن زبير را شاد مىكنى » و به ابن زبير نيز ، گفته : « كه حسين مىرود و حجاز را به تو وامى گذارد ؛ قَدْ خَرَجَ الحُسَينُ وَخَلَتْ لَكَ الحِجَازُ » ، ( مقاتل الطالبين ، ص 110 ) .