5 . سيد محسن امينِ جبل عاملى ، مىنويسد : عبداللَّه بن عباس و عبداللَّه فرزند زبير به حضور امام عليه السلام در آمدند و از آن حضرت خواستند تا از سفر به سوى كوفه بازايستد . امام عليه السلام در پاسخ آنها فرمود : رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا به كارى فرمان داده است كه ناگزير از انجام آنام . « 1 »
عبداللَّه بن عباس پس از شنيدن اين پاسخ در حالى كه « واحسيناً » مىگفت از نزد امام عليه السلام بيرون شد .
6 . و همو مىنويسد : پس از عبداللَّه بن عباس و عبداللَّه فرزند زبير ، عبداللَّه فرزند عمر ( خليفه دوم ) به حضور آمد و از امامخواست تا با گمراهان ( يزيد و يزيديان ) سازش كرده و از كشتن و كشته شدن ( جنگ ) دورى گزيند . امام حسين در پاسخ او فرمود :
اى اباعبدالرحمن آيا نمىدانى كه از پستى دنيا همين بس ، كه سر يحيى فرزند زكريا را براى نابكارى از نابكاران بنى اسرائيل پيشكش آوردند ؟ تا آنجا كه فرمود : به خدا سوگند ، اگر در هر لانهاى باشم بيرون كشند تا بكشند . به خدا سوگند ، هم چنان كه يهوديان حريم روزِ « شنبه » را شكستند ، حريم مرا بشكنند . به خدا سوگند ، تا خون مرا نريزند رهايم نكنند ، و چون چنين كردند ، خداوند كسى را بر ايشان چيره گرداند كه خوارشان كند ، خوارتر از كهنهء حيض . « 2 »
حاصل سخن اينكه ، امام حسين عليه السلام به همهء كسانى كه او را از رفتن به سوى كربلا و رويارويىِ با فرزندان ابوسفيان و پيروانِشان برحذر مىداشتند فرمود :
هامش
( 1 ) . لواعِجُ الاشجان ، ص 72 .
( 2 ) . همان ، ص 73 .