تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
بين آنها ادّعاى ترادف شده ، هركدام داراى خصوصيتى هستند كه لفظ ديگر آن خصوصيت را دارا نيست ، مثلًا مىگويند : « لفظ « انسان » و « بشر » مترادف نيستند ، زيرا لفظ « انسان » بر يك خصوصيتى دلالت مىكند كه كلمهء « بشر » فاقد آن خصوصيت است » . شايد كلام آنان صحيح باشد زيرا ما به همان ذوق ارتكازى خود مىبينيم كه در بعضى از جاها لفظ « انسان » را مىتوان به كار برد ولى لفظ « بشر » را نمىتوان به كار برد و برعكس ، در بعضى از جاها لفظ « بشر » را مىتوان به كار برد و لفظ « انسان » را نمىتوان به كار برد . ثانياً : برفرض كه ما مسألهء ترادف را قبول كنيم ، ترادف در جايى است كه ما دو لفظ مستقل داشته باشيم و واضع وقتى مشاهده كرده اين معناى موضوع له ، خيلى مورد ابتلاست گفته است : ما كه لفظ را وسيلهء تسهيل قرار داديم ، مصلحت اقتضاء مىكند كه در اينجا بيش از يك لفظ را مطرح كنيم و دست مستعمِلين را باز بگذاريم . ولى در ما نحن فيه كه هيئت جملهء خبريه و مجموع مركّب ، دو امر متلازم با هم مىباشند و انفكاكى بين آنها نيست ، غرض از مترادفين - كه تسهيل بيشتر بود - نمىتواند تحقّق داشته باشد . واضع مىخواهد اين نسبت يا هوهويت ، مورد تفهيم واقع شود چه نيازى دارد بعد از آنكه هيئت جملهء خبريه دلالت بر نسبت يا هوهويت مىكند ، مجموع مركّبى - كه وجوداً ملازم با اين هيئت است - نيز برآن نسبت يا هوهويت دلالت كند ؟ و اصولًا چه تسهيلى در اينجا مىتواند مطرح باشد ؟ چيزى جز لَغْويت نمىتواند وجود داشته باشد . ثالثاً : آيا وجداناً ما با شنيدن « زيدٌ قائمٌ » دو مرتبه انتقال به نسبت پيدا مىكنيم ؟ بر اساس كلام اين بعض نحويين بايد دو بار انتقال به نسبت پيدا كرد ، يك بار از طريق هيئت جملهء خبريه و يك‌بار از طريق مجموع مركّب . اگر بگويند : با انتقال اوّل ، انتقال دوّم معنايى ندارد . مىگوييم : اين چه وضعى است كه در آن ، انتقال تحقّق ندارد . اگر بگويند : دو انتقال وجود دارد . مىگوييم : اين خلاف وجدان است ، زيرا ما با