و يكى از خواص عجيبى كه در اجسام ذى حيات هست آن است كه آلى (
Organique
) هستند ؛ يعنى مركب از اعضاى مختلف الشكل و الطبيعه كه به نفع يكديگر و به نفع مجموع كار مىكنند بر خلاف جمادات كه ولو از اجزاء متفق الطبيعه مركب باشند از يكديگر بىخبر [ ند ] و اشتراك در غايت و فرض ندارند . در فلسفه الهى از مبدء و علت حيات بحث مىشود نه از آثار آن كه مخصوص علم بيولوژى است (
biologie
) .
مبدء حيات (
Principe vitale
) همان است كه در اصطلاح فلاسفه ما به نفس تعبير مىكنند و در آن سه قول است :
يكى آن كه نفس عبارت از مزاج است (
Composition chimique
) يعنى آثارى كه در اجسام زنده مىبينيم به واسطه آن است كه عناصر مخصوص به نسبت مخصوص با هم تركيب يافته و اين عقيده را
mecanisme
گويند :
دوم آن كه نفس عبارت است از جوهر زايدى كه بعد از تركيب عناصر به مركب ضميمه مىشود و صرف مزاج ؛ يعنى تركيب شيميائى بدون انضمام آن جوهر زائد كافى براى ظهور آثار حياتى نيست و اين عقيده را
vitalisme
گويند . و طرفداران آن در فلاسفه جديد بسيارند من جمله هولست و كلود برنارد . و براى اثبات آن در جلد چهارم اسفار صدر المتألهين نه دليل اقامه نموده است .
سيم متوسط بين دو قول مزبور است و مىگويد : حيات در نتيجه آلى بودن جسم است و اين مذهب را
Organisme
گويند و منسوب به حكيمى است موسوم به بيشا . و ما مىگوئيم اگر بعد از تركيب شيميايى چيز ديگرى ضميمه مىشود قول دوم و الا قول اول را اختيار كرده و بين نفى و اثبات واسطه موجود نيست .
سؤال اين است كه آلات مختلفه به چه جهت به نفع يكديگر كار مىكنند و وجود آلات كافى نيست .
اصل الانواع ( Origine des especes )
يكى از مباحثى كه امروز زياد محل توجه فلاسفه واقع شده اين است كه انواع