مردى در سنّ و سال من بر موتور سيكلت سوار است ، پس از سلام و عليك ، يك ساك پلاستيكى سياه قيراندود چركين را از خرجين موتورش درآورد و در جلوى من بر زمين نهاد و گفت : اين ساك حاوى چند جلد از كتابهاى نوشته فلانى است كه من در سالهاى پيش به خيالى خام آنها را خريدم ، و حالا متنبّه شدم كه اينها كتابهاى ضالّ و مضلاند ، و از بيم آن كه مبادا فرزندانم آنها را بخوانند و گمراه گردند خواستم آنها را بسوزانم و لكن ديدم كه گاهى اسم خدا و پيامبران و آل در آنها نام برده شده است . بدين فكر افتادم كه آنها را به شما تقديم بدارم شايد در ردّ آنها بخواهيد چيزى بنويسيد و به كار شما آيند ؛ اين بگفت و همچنان كه بر موتور سوار بود خداحافظى كرد و برفت .
من آن ساك را باز كردم و كتابها را زير و رو مىنمودم و يكى را پس از ديگرى نگاه مىكردم كه آن مرد نابكار در آنها چه نگاشته است ؟ در آن حال ناگهان به واقعهء رؤياى شب گذشته در عالم خواب منتقل شدم كه آن چال سياه اين ساك سياه قيراندود لجن كثيف است ، و آن لختههاى گوشت متعفّن اين دفترهاى آلوده به نوشتههاى پليد است كه از مردارى بدنهاد نگاشته آمده است .
آن شخص آورنده بىخبر از اين كه من در كنار درياى آب شيرين و زلال ، و در كنار رود نيل و فرات نشستهام ، اعنى در پيشگاه قرآن كريم و جوامع روايى بسر مىبرم ، و با صحف نورى علوم عديده اعمّ از قرآنى و عرفانى محشورم ، و چنين كس چگونه دست به آب لجن متعفّن چالهاى كثيف دراز مىكند . و عمر نازنين را به اباطيل و ترّهات آن ساك سياه كه از سگ سياه بدنهادى نوشته شده است صرف مىكند ؟ !
بسيار خدا را شكر كردم كه در عالم خواب صورت آن واقعه هائله را به من نمودند ، و گفتم بار إلها خوابهاى ما را به بيدارى تبديل بفرما ، و چشم سرّ برزخى و عقلى ما را چون ديدگان سر ما بينايى ده .
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 455
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٤٥٥