است : توحييده تمييزه عن خلقه ، و حكم التمييز بينونة صفة لا بينونة عزلة ( خطبه 177 نهج البلاغه ) . تميز از خلق دارد اما تميز از صفات نقص آنها . مثلا تمام قواى كشور هستى تو از ظاهر و باطن تو همه فروع و شاخهها و شئون و اطوار وجودى يك حقيقت تو به نام نفس ناطقه هستند ، و در عين حال نفس ناطقه همهء آنها است . از قوه باصره ، از چشم تميز دارد اما بينونة صفة لا بينونة عزلة . در حدّ قوه باصره و چشم قرار نگرفته است اما نه اينكه قوه باصره غير از نفس ناطقه باشد ، كه قوه باصره يكى و نفس ناطقه هم يكى ، تا هر يك را وحدت عددى بوده باشد ؛ بلكه نفس بينا است كه چشم مظهر بينائى او است . قوه باصره شأنى از شئون نفس ناطقه است . خطبههاى توحيدى نهج البلاغه را كه جمعآورى بفرمائيد ، به اين نتيجه مىرسيد كه خدا است ، دارد خدائى مىكند .
در توحيد جناب شيخ صدوق ابن بابويه ، روايت شده است كه امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام ، داخل بازار شد و عبورش به مردى افتاد كه رويش به سوى حضرتش نبود و مىگفت : نه قسم به آنكسى كه هفت آسمان را حجاب خود گرفت . على عليه السلام دست بر پشت او زد و فرمود : چه كسى هفت آسمان را حجاب خود گرفت ؟ گفت : يا امير المؤمنين ! خدا ، امام فرمود به خطا رفتى ، حجابى در ميان خداى عز و جل و خلق او نيست زيرا كه او با خلق است هركجا كه خلق هست ، گفت : يا امير المؤمنين ! كفارهء اين كه گفتم چيست ؟ امام فرمود : كفارهاش اين است كه بدانى هرجا كه هستى خدا با تو است . گفت : مسكينان را اطعام كنم ؟
فرمود : نه ، تو به غير پروردگارت قسم خوردهاى .
آرى
هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ ،
فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ
. اين طبيعت كه متن و جوهر ذات وى در حركت است و حركت اقتضايش اضمحلال و متلاشى شدن و از بين رفتن است ، خداوند واهب صور ، آن مصوّر ، آن نقّاش چيرهدست آن فآن دمبهدم به تجدّد امثال ، حافظ صور اين همه اشياء است حكم او در طبيعت هم نافذ است و در همهجا خدا است كه خدائى مىكند .
شخصى نامور كه يكى از مشايخ علمى زمان خودش بود به حضور مبارك