انسانى اين است كه از كمال وجودى خود در عداد جواهر مفارق از مادّه قرار گيرد تا در صدور افعالش مانند قوام ذاتش از مادّهء طبيعى بىنياز گردد ، چنان كه وصى عليه السّلام فرمود :
« و اللّه ما قلعت باب خيبر و قذفت به اربعين ذراعا لم تحسّ به اعضائى بقوّة جسديّة و لا حركة غذائية و لكن ايّدت بقوّة ملكوتيّة و نفس بنور ربّها مستضيئة .
يعنى سوگند به خداوند من به قوّت جسدى و حركت غذايى در از خيبر بر نكندهام و آن را به چهل ارش به دور نيفكندهام چنان كه اعضايم بدان احساس نكرده است ، و لكن به قوّت ملكوتى و نفسى كه به نور ربّ خود مستضىء است بر آن دست يافتم » .
و به عبارت ديگر : سوگند به خداوند من به تأييد قوّت ملكوتى و نفسى كه به نور ربّ خود مستضىء است ، در از خيبر بركندهام و آن را به چهل ارش به دور افكندهام چنان كه اعضايم بدان احساس نكرده است ، نه به قوّت جسدى و حركت غذايى .
49 . آنكه چند روزى خود را از هرزهخوارى و هرزهكارى ، و از گزاف و ياوهسرايى ، بلكه زيادهگويى و خلاصه از مشتهيات و تعشّقات حيوانى باز بدارد ، مىبيند كه اقتضاى تكوينى نفس اين است كه از رياضت ، ضياء و صفاء مىيابد و آثار او را نور و بهايى است ، پس اگر رياضت مطابق دستور العمل انسانساز ، اعنى منطق وحى ،
إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ
بوده باشد ، اقتضاى تكوينى نفس به كمال غايى و نهايى خود نائل آيد .
50 . آنكه در باطن و ظاهر خود تأمّل كند بدين حقيقت مىرسد كه هيچگاه باطن از ظاهر غافل نمىشود ، حتّى نائم در نوم خود و سكران در سكر خود ، لذا به اصابت كمترين اذى و الم بدانها ، آگاه ميگردد .
پس نفس را مظهر
لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ
مىيابد ، و از اينجا زيادت بصيرت حاصل كند كه باطن عالم عين حيات و علم و آگاهى است ، هيچگاه از ظاهر غافل نمىشود امّا ظاهر بر اثر اشتغال به غيرش از باطن غافل ميگردد .