حالى كه راهشان روشن و گشاده بود به هدايت نرسيدند .
ابو ذر غفارى در زمان جاهليت از سفرى به قبيله خود بازگشت . رسم چنان بود كه به هنگام بازگشت از سفر نخست به نزد بتان خود مىرفتند . ابو ذر هم به نزد آن بتان آمد ، در اين حال بارقهء هدايت در دلش جرقه زد و با خود گفت كه اين بت جز قطعه سنگى سخت نيست چرا بايد سنگى را كه نمىشنود و نمىبيند بپرستم . او در حق من چه خواهد كرد ؟ ابو ذر را به خاطر گذشت كه قدرى آب و نان نزد آن بت نهد . اگر خورد و آشاميد معلوم مىشود زنده است . ابو ذر قدحى شير نزد او نهاد و در جايى نشست و منتظر شد كه شير را بخورد . ولى بت از جاى خود تكان نخورد ، ابو ذر گفت : حتما از من خجالت مىكشد . پس دور تر رفت و پشت سنگى پنهان شد و بت را زير نظر گرفت در اين حال دو روباه رسيدند ، شير را خوردند و سپس بر آن بت شاشيدند و از آنجا دور شدند بدون آن كه آن بت را از خود ياراى دفع مضرت باشد . پس ابو ذر چنين گفت :
ا رب يبول الثعلبان برأسه * لقد هان من بالت عليه الثعالب
( آيا آن كه دو روباه بر او بشاشند خدا تواند بود چه پست است و بى مقدار كسى كه روباهان بر او بشاشند ) .
نظير اين واقعه در تاريخ عصر جاهلى بسيار است ، ولى كسان ديگر شجاعت ابو ذر را نداشتند كه از اعتقادات فاسد خود دل بر كنند . آن ديگران هم چنان با اوضاع مماشات مىكردند و با خود مىگفتند ما را توان تغيير دادن آن نيست .
/ 56 ابراهيم ( ع ) هم به آن نقطهء سادهاى كه آغاز يك مسير طولانى است رسيده است . از اين رو مىبينيم كه به پدر خود مىگويد : « اى پدر چرا چيزى را كه نه مىشنود و نه مىبيند مىپرستى ؟ » .
ابراهيم چون آن نقطه كشف مىكند در او شهامتى است كه او را به برداشتن گام ديگر وا مىدارد . از اينجاست كه او پيروى از پدر را خطا مىانگارد ، زيرا پدرش بتى را مىپرستد كه نه مىبيند و نه مىشنود و نه براى او سودى دارد .
مسلم است كه اين پرسش جديدى است كه عادة هر كس به آن نمىرسد