داستان يك چيستان :
وقتى استاد علامه شعرانى قدس سره الشريف به قصد زيارت بنت باب الحوائج إلى الله ستى فاطمه سلام الله عليها از تهران به قم آمده بودند . نگارنده آنگاه در مدرسه مروى تهران حجره داشت . پس از مراجعت كه به محضر انورش تشرف حاصل كردم از سفر خود حكايت كرد كه در بازگشت شخصى روستايى در ماشين از من پرسيد كه در قم درس مى خوانى ؟ گفتم : چه فرمايش دارى ؟ گفت : اين چيست كه « :
برخيز و بشو دلا
ريشت بتكان ملا
» ؟ گفتم شما بفرمائيد . گفت : برخيز « الف » است . بشو دلا « د » است . ريش را بتكانى نقطه شين فرو مى ريزد « ريس » مى ماند ، و با « ا د » ادريس مىشود .