هيچ ماند آب آن فرزند را * هيچ ماند نى شكر مر قند را
چون سجودى يا ركوعى مرد كشت * شد در آن عالم سجود او بهشت
چون كه پريد از دهانش حمد حق * مرغ جنّت ساختش ربّ الفلق
حمد و تسبيحت نماند مرغ را * گرچه نطفهء مرغ باد است و هوا
چون ز دستت رست ايثار و زكات * كشت اين دست آن طرف نخل و نبات
آب صبرت آب جوى خلد شد * جوى شير خلد مهر توست وود
ذوق طاعت گشت جوى انگبين * مستى و شوق تو جوى خمر بين
اين سببها آن اثرها را نماند * كس نداند چونش جاى آن نشاند
چون ز دستت زخم بر مظلوم رست * آن درختى گشت از آن زقّوم رست
چون ز خشم آتش تو در دلها زدى * مايهء نار جهنّم آمدى
اين سخنهاى چو مار و كژدمت * مار و كژدم گشت و مىگيرد دمت
وعدهء فردا و پسفرداى تو * انتظار حشرت آمد واى تو
منتظر مانى در آن روز دراز * در حساب و آفتاب جان گداز
كآسمان را منتظر مىداشتى * تخم فردا ره روم مىكاشتى
خشم تو تخم سعير دوزخ است * هين بكش اين دوزخت را كاين فخ است
انسان در اين زندگى اجتماعى و تمدنى كار مىكند و پاداش مىگيرد يا ناروايى را انجام مىدهد و كيفر مىيابد . ما در مناسبت ميان كار و پاداش و ناروايى و كيفر ، در اكثر و اغلب موارد دسترسى به فهم آن نداريم ، در ارتباط بين فروع و اصول كه از آن جمله است جزا و عمل ، متحيّريم ، ميوهها از درختها و بوتهها مىرويند و مىدانيم كه مناسبت بين سلسله علل و معلولات محفوظ و دائمى است كه گندم از گندم برويد جوزجو ، ولى در ارجاع فروع به اصول عاجزيم . از زبان قرآن و روايت فعل ، همرنگ جزا است چنان كه فرمود : « اتوا به متشابها » و فرمود : « جزاء وفاقا و : « إنّما هى اعمالكم تردّ اليكم » .
ملّاى رومى در اين ابيات در آغاز مىگويد : مرگ هركس همرنگ اوست