نيست . بلكه چون همه موجودات از قدرت بارى ابداع و ايجاد شده اند و قدرت مستعلى و مستولى بر آنهاست و ذاتش عين قدرت است ، لذا لحاظ ذات مرقدرت را كه در حقيقت لحاظ خود ذات است ، لحاظ عين مقدور نيز هست . پس به لحاظ ذات همه را لحاظ مىكند . پس علم بذات سبب علم به غير است .
و كأن سؤالى پيش مى آيد كه آيا مىشود علمى سبب علمى شود تا علم بذات سبب علم به غير گردد ؟ در جواب گفت كه : روا است كه علمى سبب علم ديگر شود ، تا آخر .
نكته اى كه در عبارت فارابى ملحوظ است اين كه صور ارتسامى را در ادراك به محسوسات مثال زده است ، زيرا كه ادراك نفس ناطقه معقولات را به علم ارتسامى نيست بلكه به اتصال بلكه به اتحاد با عقل بسيط است . و بنابر تحقيق صاحب اسفار ، علم نفس به اعيان خارجى را در ابتداء بايد بر دو قسم كرد : قسمى را كه مادون نفس اند چون محسوسات و متخيلات به انشاء و ايجاد نفس است كه نفس ناطقه با اعداد آلات و قوايش مثال خارج را در خود خلق مىكند . نه اين كه صور آنها را از آنها انتزاع كند چنان كه در فلسفه رائج گفته اند ، بلكه نفس را نسبت به اين امور بايد مصدر و فاعل دانست .
و قسمى ديگر كه ما فوق نفس اند ، نفس نسبت به آنها مظهر و به توسع در تعبير قابل است . و در مظهر بودن هم به حسب مراتب و درجات و حالات نفس متفاوت است چنان كه در مصدر بودن هم .
و باز همين نفس كه نسبت به مادونش مصدر ، و به مافوقش مظهر است ، در انتهاء تواند به مقامى ارتقاء يابد كه احاطه كلى سعى وجودى بر ماديات و مجردات يابد ، چنان كه نفسى از شدت قوتش خليفة الله و سلطان عالم ارضى و رب انسانى گردد و در ماده كائنات تصرف كند به تفصيلى كه در مواضع عديده اسفار و ديگر صحف و زير مرحوم آخوند از مبحث وجود ذهنى ، و اتحاد مدرك بمدرك ، و نفس و معاد و غيرها ، و در رساله علم اين حقير محرر است .
نصوص الحكم بر فصوص الحكم (فارسى) — صفحة 517
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٥١٧